ژان-ژاک روسو

مالکیت:
روسو در کتاب گفتار دوم ایستار غیر دوستانه ای نسبت به مالکیت
داشت، اما در قرارداد اجتماعی آن را یک نهاد اساسی دانست . اما هیچگاه فکر
برابری اقتصادی را رها نکرد . روسو می گفت هیچ کس نباید بتواند کسی را
بخرد و هیچ کس نباید ناگزیر به فروش خود باشد . او به روشنی مالکیت را
ابزار سلطه بر آنهایی دانست که آن را ندارند، بنابراین گفت که مالکیت باید
تحت اراده ی عمومی باشد . نظریه ی او نزدیک به نظریه
های سوسیالیستی است . از نظریه ی او درباره ی مالکیت این گونه برداشت شده
است که روسو، همزیستی مسالمت آمیز آزادی سیاسی و نابرابری اقتصادی را در
دموکراسی غیر مملکن می بیند . او از اصل برابری اقتصادی پشتیبانی می کرد و
خواستار لغو امتیاز های آریستوکرات ها و قدرت های ثروت بود .
آزادی:
بیشترین اهتمام روسو به آزادی و برابری مردم, در کتاب قرارداد اجتماعی بود
که محقق شد . روسو گفت که دولت باید بیشترین خیر عمومی و آزادی را تامین
کند . اما آزادی بدون برابری وجود نخواهد داشت . بنابراین دولت باید برابری
خواه باشد . روسو گفت که برابری به معنای برابری کامل قدرت و ثروت نیست،
بلکه به این معنی است که هیچکس نباید آنقدر ثروتمند باشد که دیگری را بخرد
یا کسی آن قدر تهیدست که خود را بفروشد . هیچ کس نباید قدرتی بیش از آن
قدرتی که قانون به او داده است، داشته باشد و آنچه به قانون به او داده است
باید با نیروی طبیعی و روح آنها سازگار باشد . بدون برابری آزادی نیست و
اگر هم هست, پوچ است .روسو گفت آزادی انسان در آن است که از معیار های عالی
اخلاقی پیروی کند، حقوق خود و دیگران را رعایت کند و از دولت (قانون)
پیروی کند .
دین:
روسو در کتاب چهارم قرارداد اجتماعی موضع خود را
در مورد دین مشخص می کند . او می گوید وجود کلیسا به برقراری دو قوه ی
قانونگذاری، دو حکمران، و تقریبا دو میهن منجر می شود و این وضع را نتیجه ی
دو وظیفه ی متضاد دانست و اعلام کرد هر فردی دیر یا زود ناگذیر است بین
ایمان به دین و وفاداری به دولت یکی را انتخاب کند . او گفت قوانین صادر
شده از طرف کلیسا با قوانین جامعه ی مدنی در تعارض است و تنها دولت باید
مردم را زیر کنترل داشته باشد . روسو به این معتقد بود که کلیسا باید زیر
نظر دولت باشد . همان نظری که منتسکیو نیز اعلام داشته بود .
روسو در فصل هشتم این کتاب گفت : (( آن کس که بگوید غیر از دین من در هیچ دینی رستگاری نیست باید از کشور رانده شود. ))
من جز يك چيز، چيز ديگري نمي دانم و آن اين است كه هيچ نمي دانم.((سقراط))