ارسطو و مسئله عدالت در قضاوت اخلاقی..

سعادت از طریق عدالت ممکن است.نگرشی که به دیدگاه استاد او افلاطون نیز نزدیک است ولی چگونه؟

برای پاسخ به این پرسش کمی به عقب باز میگردم تا بتوانم شایسته تر به مطلب بپردازم.

در نظام ارسطویی و بر محور تعریف و رویکرد او به مساله انسان در بستر اخلاق و سیاست ، هر فرد انسانی به دنبال اهدافی است که برای خود خیر تصور میکند که نشان دهنده اصل و رویکرد غایت شناسانه و نتیجه گرایانه ارسطو است.بدینسان ارسطو با دو پرسش عمده روبرو میشود.

1-خیرترین خیر اخلاقی چیست و باید به دنبال چه خیری بود؟

2-وسایل رسیدن به این خیر کدام است؟

ارسطو از بین دو تصویر رایج در ارتباط با پرسش اول که در فرهنگ آتنی آن زمان بعد از هومر رواج داشتند یعنی نگرش افلاطونی که خیر اعلی را فضیلت(اریته) یا موفقیت میداند و نگرش امپریالیستی که همان نگرش سوفسطائیان و اسکندر مقدونی فردی که شیفته حکومت شاهان ایرانی است نیز باشد یعنی پیروزی و برتری ،ساده تر و به اختصار بگویم بین افضیلت و خیر کارآمدی ، نگرش اول یعنی موضع افلاطونی را انتخاب کرده و جانب افضیلت را میگیرد و آن را مقدم بر ملاک کار آمدی میداند.

پس برترین خیر برای انسان همان خیر فضیلت یا آریته است که منظور از فضیلت در آن زمان افضیلت جسمی و روحی بوده است و از همین منظور است که هم افلاطون و هم ارسطو در سیاست خویش در باب آموزش ، تمرین بدنی و روحی را هر دو لازم میدانند و به عنوان مثال ورزش و ژیمناستیک و موسیقی و ریاضیات را پیشنهاد میکنند.

ارسطو میگوید تمام کار های انسان معطوف به نتیجه و هدفی است و همیشه غایتی را دنبال میکند و به خاطر چیزی به انجام میرساند.او اهداف را به دو قسمت تقسیم میکند.

1-هدف فی نفسه و 2-اهداف لنفسه.

البته شاید اینجا لازم به ذکر نباشد ولی فقط در همین جمله اختصار و اکتفا میکنم که ارسطو از برهان عدم امکان تسلسل اهداف لنفسه چنین نتیجه میگیرد که یک هدف باقی خواهد مانند که ان فی نفسه خیر است و نه به خاطر چیزی دیگر.

این خیر غایی مطابق نظر ارسطو و البته عرف زمان او همان سعادت (اودایمونیا) میباشد.پس پاسخ صحیح به پرسش اول همین است.سعادت.سعادتی که عده ای آن را خیر اعلی ، عده ای قدرت ، عده ای لذت ، عزت ، شرف ، سلامتی میخوانند و افلاطون آن را امری مثالی ورای خیر های جزئی میشناخت.

از نظرارسطو ، تمام موجودات یا جواهر ، از حالت قوه به فعل در حال حرکتند.فعل همان غایت ایشان یا به کمال رساندن قوای خویش معنا میدهد.

اکنون به پرسش دوم بپردازیم و ببینیم پاسخ ارسطو چیست.ارسطو میگوید غایت هر نوع ، آن را از انواع دیگر جدا میسازد و همینطور هر جوهر فردی از نوع.ارسطو نتیجه میگیرد که فصل ممیز انسان عقل است و میگیود چون تعقل فعالیتی منحصر به انسان است پس سعادت و خیر اعلی او نیز باید در عمل بر طبق تعقل ممکن گردد.

پس تا اینجا ارسطو وسیله لازم برای نیل به سعادت را تعقل مینامند.ولی چه نوع تعقلی؟

ارسطو میگوید ما عقلانیت خویش را در دو نوع فعالیت بروز میدهیم:

1-فعالیت های عملی و فضایل اخلاقی که عمده آنها از نظر ارسطو سخاوت ، شجاعت و عدالت است.

2-فعالیت های فکری و فضایل عقلانی که منظور او همان دانشی فلسفی و نظری است یعنی حکمت.

او عقیده دارد که برای رسیدن به سعادت به هر دو نوع از فضایل نیازمندیم  و شناخت این امر یک تئوریا و یا فهم دقیق است.

برای رسیدن به این مهم باید از آموزش و پرورش بهره بریم.آموزش و تعلیم فضایل عقلانی و پرورش و تربیت فضایل اخلاقی.

برگردیم به خیر. ارسطو سه خیرجزئی میشناسد:

1-خیر های مربوط به روح.مسبب حیات عقلانی.

2-خیر هایی که موجب فضایل اند.مسبب حیات اخلاقی و سیاسی.

3-خیر های بیرونی.مانند ثروت ، قدرت و شهرت و مانند آن.

در ارتباط با این سه خیر ارسطو میگوید باید از سمت اول به سوم پیش رفت مانند همان کاری که خود کرده است.خیر عقلانی مسبب ، خیر اخلاقی و خیر بیرونی میشود ولی خیر بیرونی مسبب خیر عقلانی یا اخلاقی نمیشود.به عنوان مثال با ثروت نمیتوان شجاعت و یا حکمت و فلسفه خرید.ارسطو میگوید گرچه هر سه خیر در کنار یکدیگر اثرگذارتر اند ولی خیر بیرونی شرط لازم سعادت نیست.

پس تا اینجا پاسخ هر دو پرسش را داریم.خیر اعلی سعادت است و وسایل نیل بدان ، فضایل اخلاقی و عقلانی و راه و رسم کسب این دو آموزش برای علم و پرورش برای عمل است.دو نوع تربیت و تعلیم که عمیقا با یکدیگر مرتبط اند.

در نظر ارسطو عقل بدون اخلاق میتواند به قوه مکر تبدیل شود و اخلاق بدون عقل به حماقت والبته اخلاق بدون ملازمه هر سه صفت عمده آن ممکن نیست.سه صفتی که هر سه ان طبق اصل اعتدال طلایی تعریف میشوند.

و اما پرسشی دیگر.چرا ارسطو آموزش را به اخلاق تخصیص نمیدهد و پرورش را به فلسفه ؟ زیرا به نظر ارسطو تربیت اخلاقی در ابتدا نیازمند استاد راهنما و مرشد است.چرا؟ به آن دلیل که ارسطو اخلاق را جزئی نگر میداند و میگوید حکمت عملی در حین تجربه کردن آموخته میشود نه به شکل قانونمند و کلی نگر و هرتجربه اخلاقی موقعیتی اگر شبیه موقعیت های دیگر ولی منحصر به فرد است.بنابراین فرد برای شروع در تجربه اخلاقی نیاز به یک حکمت عملی ماقبل تجربی دارد که ناگزیر باید استادی در این امر به او کمک کند.زیرا فضایل را فرد فاضل میتواند بشناسد و برای شناخت آن میبایست عادل باشد.

لیکن پاسخ ارسطو هنوز به اتمام نرسیده است.وی خاطر نشان میکند که خوب بودن در شهر ممکن است.زیرا انسان به طبع سیاسی است.در نظر ارسطو طبیعت همان کمال را معنا میدهد. و اگر سعادت علت غایی است یعنی حالت فعل  انسان و کامل ترین تکامل و حرکت او به سمت این فعل سعادت باشد فقط در شهر ممکن میشود.زیرا طبیعت انسان که همان حالت کمال او است سیاست است.پس خوب بودن در شهر مستلزم فضیلت است.شهری که در آن حاکمان و مردمان نیازمند فضیلت اند.فضایل فرمانبرداری توسط مردمان و فضایل فرمانروایی توسط حاکمان.از جمله آن فضایت عدالت(دیکایسونه)است.

عدالت دو معنا دارد:

1-معنای عام آن که اطاعت از قانون است و بر همه فضایل نسبتی تطبیق میکند.در این معنا عدالت کل فضایل است.

2-معنای خاص آن که در این طبقه صرفا اسم یکی از فضایل و بخشی از عدالت به معنای عام آن است که بر دو قسم است.

2-1- عدالت جبرانی :جبران خسارت و برقراری نظم بر اساس اصل اعتدال طلایی،به اعتدال رساندن افراط و تفریط.

2-2- عدالت توزیعی :اصل توزیع بر اساس شایستگی در صورت تفاوت و بر اساس تساوی در صورت شباهت.ملاک این عدالت همان فضایل خواهند بود.

او در آخر نتیجه میگیرد که فقدان عدالت (دیکاسونه) مساوی با فقدان خود فضیلت(آریته)است.در حقیقت او به همان پاسخ افلاطون میرسد.افلاطون نیز میگفت عدالت است که باعث پیدایی باقی فضائل میشود ولی عدالت او ، عدالت در بین سه قوه نفسانی عقل و شهوت و خشم بود در حالیکه عدالت ارسطویی عدالت بین افراط و تفریط در ارتباط با هر امری است.

واضح است که ارسطو به پرسش های خود پاسخ گفته است و مسئله تمام است.اما درآخرین مرحله موضوع مهمی که باقی میماند شناخت فضایل است.ارسطو میگوید عادل بودن ، نیازمند حکم درست است ،و حکیم بودن نیازمند فضیلت است.پس برای احکام عادلانه نه تنها باید عادل باشیم بلکه باید فاضل نیز باشیم و همانطور که پیش تر نیز گفتیم برای فاضل بودن نیز باید عادل میبود.

پاسخ ارسطو به مشکل ما همان پرورش و استفاده از مربی در ابتدای امر است که این امر سبب رشد حکمت عملی فرد تازه کار میشود.به نظر ارسطو مهمترین دستاورد عقل عملی ، قضاوت عادلانه در موقعیت های انسانی است تا فرد بتواند به عدل حکم کند و هدف خیر را بشناسد و ازوسایل مفیدی که نیل بدان خیر میبرند بتواند استفاده کند.ارسطو را میتوان گفت در اخلاق جزئی نگر است.نمیتوان بر اساس قاعده عدالت در تجارب اخلاقی حکم کرد.به نظر او تشخیص عناصر خاص یک موقعیت نمیتواند تابع قاعده باشد.زیرا به نظر او سلسله قاعده ها به بی نهایت میل میکند.پس بر اثر گذشت زمان و تجربه ی موقعیت های متفاوت و تازه فرد کم کم قادر میشود احکام عادلانه و ظالمانه را تشخیص دهد و به موارد دیگر نیز انتقال دهد.در حقیقت ارسطو دارد به همان قاعده دور جز و کل اشاره میکند که البته باطل نیست بلکه بنای شناخت است.البته همین امر نیازمند دریافتن شباهت و تفاوت بین موقعیت های مختلف است ، برای تطبیق حکم . که همین امر اخیر نیز نیازمند فرونسیس یا عقل عملی ای است که در گذشت تجربه ها عادل تر و فاضل تر میشود.بدین ترتیب ارسطو والاترین مرحله اخلاقی را متصف بودن به عادات عادلانه میداند.