دین در چه حوزه ای و با چه رویکردی باید یا بهتراست تفسیر شود؟ قرن ها غفلت، رکود، عقب ماندگی و در لاک خود فرو رفتن، هاله ای از ابهام بر چهره دین نشانده و امکان اندیشه و فکر و رشد مباحث علمی را از اندیشمندان سلب نموده. هيچ اعتقادي را نمي‌‌توان سراغ داد كه از توجيه عقلاني و استدلالي ديدگاهش خود را بي‌نياز بداند و در صدد توجيه عقلاني تفكراتش برنيايد. بشر از پذيرش احكام عقلي ناگزير است و نمي‌تواند خود را از سيطرة احكام عقلي خلاص كند. اگر كسي لحظه‌اي در انديشه خود به اين نتيجه برسد كه آنچه تاكنون مي‌انديشيده باطل و خلاف عقل بوده، ديگر هرگز نخواهد توانست به عقايد پيشينش پايبند باشد و لااقل اگر به آنها التزام هم داشته باشد از روي عادت و احترام به سنن پيشينايش است و هرگز اعتقاد و ايمان باطني به آنها نمي‌تواند داشته باشد.به همين دليل است كه شايد هيچ دين ماندگاري را نتوان سراغ داد كه به گونه‌اي به توجيه عقلاني انديشه‌هايش برنيامده باشد و يا در مقام پاسخگويي به اعتراضات و انتقادات مخالفانش نباشد. همة اديان و مذاهب عالم به اهميت اين موضوع واقف بوده و مي‌دانسته‌اند كه غفلت از آن مي‌تواند منجر به نابودي مذهب شود. از اين رو متفكران و انديشمندان مذاهب, همواره سعي كرده‌اند مباني عقيدتي خود را توجيه عقلاني نمايند. همانطور که در فصل پیش خاطر نشان کردیم دین را میتوان نظامی خواند که تحت پاسخگویی به علت غایی سازمان مند شده است.مناسب دانستم تا قبل از پرداختن جدی تر به تفاسیر جاری از دین به این موضوع بپردازیم که چگونه باید دین رو پژوهش کنیم؟ عده ای دین را خود یک رویکرد میدانند و ادعای آن دارند دین سوژه نیست و نباید چنین ، مورد تفسیر عقلی قرار گیرد.صد البته که دین یک ریکرد است و در تعریف ما از دین نیز مشاهده میشود ولی این رویکرد را با چه رویکردی باید یا بهتر است توجیه و یا تفسیرکنیم؟عده ای دین را راه فرار از شرور دنیوی دانسته اند و میگویند باید ایمان بیاوریم هرچند که موجه نباشیم و لازم به استدلال و پژوهش عقلی نیست.عده بر آنند که دین ورای عقل انسانی است.عده ای بر آن میگرایند که دین را یک انتخاب شرطی بدانند.عده ای دین را وسیله ای برای اخلاق میدانند و عده آن را اهرم قدرت.عده هم بر این نکته اصرار میورزند که فهم دین مستلزم ایمان است و باید ایمان بیاورید تا بفهمید.عده ای هم بر آنند که بفهمید تا ایمان بیاورید.مانند دو سنت موافق با دین و مخالف با هم از حیث روش و رویکرد در قرون وسطی که بیانگر سنت آکوئیناسی و آگوستینی هستند. دین‌شناسی از جمله رشته‌هایی در حوزه علوم انسانی است که از نظر روش شناختی هویتی ترکیبی دارد. به عبارت دیگر، محقق علم ادیان از طیف وسیعی از روشهای متداول در حوزه علوم انسانی، کمی و کیفی، برای شناخت پدیده مورد بحث، یعنی دین در جلوه‌ها و نسخه‌های مختلف آن، استفاده می‌کند. این روشها می‌تواند شامل روشهای جامعه شناختی، روانشناختی، تاریخی-انتقادی، پدیدارشناختی، تحلیلی، ادبی-انتقادی، و غیره باشد. به همین دلیل، هویت این رشته به عنوان یک واحد منسجم و مجزا از سایر رشته‌های علوم انسانی نه بر اساس روش تحقیق بلکه بر اساس موضوع و غایت تحقیق شکل می‌گیرد. دین‌شناسی از این جهت شباهت تامی به رشته مردم‌شناسی  دارد. از این دو رشته گاه به عنوان دو خواهر یاد می‌شود. شباهت تا آنجاست که امکانِ تفکیکِ نظری تحقیقات مردم شناسانه ای که با موضوع دین انجام می پذیرند از تحقیقات مشابه که توسط محققان دین‌شناسی صورت می‌گیرند وجود ندارد. این همپوشانی به خصوص با زیرشاخه‌ای از رشته مردم‌شناسی که در ایالات متحده با عنوان انسان‌شناسی فرهنگی شناخته می‌شود بیشتر است. به همین دلیل، دانشجویان رشته دین‌شناسی در آمریکا به طور استاندارد با برخی از مهم‌ترین کتابهای مردم‌شناسی آشنایی دارند و ملزم به مطالعه و بحث و تحقیق درباب آنها می‌باشند. این مطلب کاملاً بر خلاف رشته‌هایی همچون جامعه‌شناسی و روانشناسی است که یکپارچگی و وحدت آنها، علاوه بر موضوع و غایت، بر مبنای استفاده از روش تحقیقی واحد نیز تحقق می پذیرد. باید اضافه کرد که رویکردهای روش شناسانه در دین شناسی، و البته مردم‌شناسی فرهنگی، غالباً از نوع کیفی  و غیرتجربی هستند بر خلاف جامعه‌شناسی و روانشناسی که در دنیای آکادمیک غربی به شدت به تحقیقات کمی  و تجربی  تمایل دارند. بر همین اساس، طبیعی است که دو رشته اخیر غالباً در دانشگاه‌ها جزو زیر گروه علوم اجتماعی تقسیم بندی می‌شوند به این معنا که ادعا می‌شود از نظر روشی اساساً با علم تجربی مانند فیزیک و شیمی همانندی دارند. این در حالی است که در رشته‌هایی همچون تاریخ، مردم شناسی، انسان‌شناسی فرهنگی، نه چنین ادعایی وجود دارد و نه ایده آلِ حرکت به سوی علم تجربی محرک محققان است. و اما رویکرد های متفاوتی که برای تفسیر دین بیشتر از دیگر رویکرد ها مورد استفاده قرار میگیرند از قرار زیر اند. 1.رویکرد کلامی 2.رویکرد فلسفی 3.رویکرد جامعه شناسی و جامعه شناسی دینی 4.رویکرد روانشناسی 5.رویکرد اخلاقی 6.رویکرد تاریخی و پدیداری( در فصل پیش ذکر کردیم ) و ... میتوان گفت دین بیشتر از دیگر رویکرد ها تحت این عناوین است که مفصل بحث میشود.اکنون سعی میکنم به طور مختصر هر یک از رویکرد های ذکر شده را تا انجایی که برای اشنایی کافی باشد تعریف کرده و روش پرداختن آنها و تفسیر آنها از دین را روشنتر کنم. ·        1-1- رویکرد کلامی : علم کَلام یا کلام‌شناسی دانشی است که به بحث پیرامون اصول اعتقادی و جهان‌بینی دینی بر مبنای استدلال عقلی و نقلی می‌پردازد و به شبهه‌هایی که در این زمینه مطرح می‌شود، پاسخ می‌دهد. دانش کلام، به پایه‌های اعتقادی در یک دین و مقابله و بحث با نظرات دیگر اندیشه‌ها می‌پردازد. جُستارهایی مانند برهان‌های اثبات وجود خدا، حدوث یا قدم جهان هستی، نبوت خاصه و عامه، عدل الهی، امامت، معاد و... در این رشته نظری بحث می‌شود. دانشمند علم کلام را «متکلم» می‌نامند. معناي لغوي كلام همان معناي سخن گفتن است. بعضي از انديشمندان علت اين نامگذاري را آن دانسته‌اند كه مدعي اين علم با سخن, كلام و استدلال به مبارزه و مواجهه رقيب مي‌پردازد.گروهي ديگر معتقدند كه علت نامگذاري آن بوده است كه علماي اين علم عادت داشتند در كتابهاي خويش سخن خود را با تعبير «الكلام في...» آغاز كنند. اين روش در برخي از كتابهاي كلامي مثل «الملل و النحل‏» ابن حزم به كار رفته است صاحب مواقف به اين وجه اشاره كرده، چنين گفته است: «... او لان ابوابه عنونت اولا ب «الكلام فى كذا».  چنان كه همين مطلب را، به عنوان يكي از علل نامگذاري اين علم به «كلام‏» ذكر كرده است. بالاخره بعضي ديگر معتقدند كه چون يكي از بحثهاي اوليه در اين علم بر سر كلام الهي بوده است كه آيا كلام خدا قديم است يا حادث، از اين‌رو اين علم به نام كلام نامگذاري شده است. . چنان كه بعضي در اين باب آورده‌اند. قريب به همين مضمون را ابن خلدون آورده است: «...به علت آن كه سبب وضع علم كلام و تحقيق و تتبع در آن، تنازع ايشان در كلام نفساني است‏». اما دليل  اين نامگذاري هرچه باشد، علم كلام را مي‌توان اين‌گونه معنا كرد كه «كلام، علمي است كه تلاش مي‌كند تا  عقايد دینی را با استفاده از استدلالات عقلي به اثبات ‌رساند».كلام را به شكلهاي ديگري نيز تعريف كرده‌اند. مثلاً معتزله موضوع علم كلام و مسائل اصلي طرح شده در آن را  پنج اصل مي‌دانند: توحيد و صفات خدا, عدل, وعده و وعيد, منزلت بين المنزلتين و امر به معروف و نهى از منكر. مرحوم شيخ طوسي عالم بزرگ شيعي موضوع علم كلام را تكليف قرار داده است و مسائل مهم اين علم را: توحيد و اثبات صفات, ماهيت كلام خداوند, تشريع كه راهنماي تكليف است، وعده و وعيد كه نتيجه برانگيختن انبياء است و به پا داشتن حكومت مذهبي و عدل اسلامي براي اجراي شرع و نتايج حاصل از آن (يعني بحث امامت) مي‌‌داند. معلم ثاني فارابي كلام را اين گونه تعريف مي‌كند «صناعت كلام ملكه‌اي است كه انسان به كمك آن مي‌تواند از راه گفتار, به ياري آراء و افعال محدود و معيني كه واضع شريعت آنها را صريحاً بيان كرده است بپردازد, و هر چه را مخالف آن است باطل نمايد». ميرسيد شريف جرجاني در كتاب تعريفات, كلام را علمي مي‌داند كه در آن از ذات و صفات خداي متعالي و احوال ممكنات از مبداء و معاد مطابق صول اسلامي بحث مي‌كند. همچنين از نظر او علم كلام علمي است كه از معاد و متعلقات آن همچون بهشت, دوزخ, صراط و ميزان, ثواب و عقاب بحث مي‌كند. همچنین لغت‌نامهٔ دهخدا دربارهٔ علت نامیده شدن این علم بدین نام، چنین آورده است: این علم را برای آن علم کلام خوانند که اولین اختلاف در کلام اللّه را مطرح و مورد مباحثه قرار داده و از مخلوق و غیر مخلوق بودن آن صحبت بمیان آورده‌اند. معمولا محققان پيدايش علمي به نام كلام را نتيجة تحولات فكري و فرهنگي نيمة دوم قرن اول هجري و اوايل قرن دوم هجري مي‌دانند. o       1-1-2- فرق كلام و فلسفه چیست؟ ممكن است در وهلة نخست بيان فرق فلسفه و كلام دشوار به نظر آيد. به خصوص آن كه در مراجعه به بعضي از كتابهاي مهم كلامي به عناويني برمي‌خوريم كه كاملاً  با عناوين بحثهاي فلسفي مشترك‌اند. بايد گفت كه با وجوه اشتراكي كه بعضي از مسايل كلامي با فلسفه دارند، كلام و فلسفه دو علم كاملاً متمايزاند. با اين توضيح كه كلام از فلسفه هم در موضوع و هم در روش و هم در هدف جداست. موضوع فلسفه، موجود بما هو موجود است. يعني در فلسفه از عوارض ذاتي موجود مطلق بحث مي‌شود. اما موضوع كلام، عقايد ديني است. روش فلسفه، برهان است. به اين معنا كه فلسفه براي اثبات مسايلش تنها از برهان استفاده مي‌كند و به هيچ وجه براي يك فيلسوف استفاده از ساير روشهاي استدلالي از جمله جدل، جايز نيست. برهان، قياس منتج يقين است و يقين منطقي نيز با يقين روانشناختي متفاوت است. يقين منطقي نسبت به يك قضيه عبارت است از حكم به ثبوت محمول براي موضوع و حكم بالقوه (قوة نزديك به فعل) به محال بودن عدم ثبوت محمول براي موضوع. معناي اين سخن آن است كه در يقين منطقي علاوه برآن كه ثبوت صد در صد محمول براي موضوع را مي‌پذيريم بايد محال بودن عدم ثبوت محمول براي موضوع را هم بپذيريم وگرنه قضية ما از برهاني بودن خارج مي‌شود. اما كلام گذشته از آن كه از روش برهان بهره مي‌برد، از جدل نيز در استدلالهايش استفاده مي‌كند. جدل قياسي است كه از مقدمات مشهور وظني براي حصول نتيجه استفاده مي‌كند. زيرا هدف علم كلام در بعضي از مباحث، ساكت كردن خصم و مجاب كردن اوست و براي رسيدن به اين هدف گاهي از مفروضات خصم براي مجاب كردن او استفاده مي‌كند، هرچند ممكن است كه آن مفروضات خود مورد پذيرش نباشند. غايت و هدف فلسفه رسيدن به واقعيت و حقيقت است، هرچند اين حقيقت مورد پذيرش يك دين و اعتقاد بخصوص نباشد. يعني اگر فيلسوف به مدد برهان به نتيجه‌اي رسيد، ناگزير است كه به آن نتيجه ملتزم باشد، هرچند با عقايد رسمي و رايج زمان خود هماهنگي نداشته باشد. اما غايت و هدف متكلم، اثبات صحت يك عقيدة خاص است و به همين جهت هرگز نمي‌توان فرض كرد كه متكلم به نتيجه‌اي خلاف عقايدش برسد. بنابراين يك فيلسوف از ابتداي بحث هيچ موضعي نسبت به نتيجه ندارد و آن نتيجه هرچه باشد، خود را پايبند به آن مي‌داند. اما متكلم از ابتدا نسبت به بحث مطرح شده موضع‌گيري مي‌كند و تلاش مي‌كند كه مطلوب مورد پذيرش خود را با قالبهاي استدلالي همراه سازد. گرچه علم کلام و فلسفه الهی، هر دو بر مبنای استدلال عقلی(مشترک لفظی است) استوار گردیده‌اند، ولی تفاوتهایی میان آنها وجود دارد که به مهمترین آنها اشاره می‌شود: 1-    تفاوت از جهت موضوع بحث، به این معنا که موضوع بحث در علم کلام، عقاید دینی است، ولی موضوع بحث در فلسفه، مطلق وجود از آن جهت که موجود است است. 2-    تفاوت از جهت روش، به این معنا که فیلسوف، بدون پیش فرض، به بحث و بررسی یافته‌های عقلی پیرامون نظام هستی می‌پردازد، ولی متکلم، چهارچوب معینی را در زمینه عقاید و باورهای دینی در نظر می‌گیرد و تلاش می‌کند در پرتو عقل و نقل، اصول مورد نظر را به اثبات برساند. 3-    تفاوت از جهت نوع دلایل، به این معنا که فیلسوف، تنها از دلایل عقلی بهره می‌جوید، ولی متکلم برای اثبات اصولی مانند اثبات وجود خدا و توحید و اثبات نبوت، از دلایل عقلی استفاده می‌کند، و در زمینه اثبات اصولی دیگر مانند امامت، معاد و غیره، هم از دلایل عقلی و هم از دلایل نقلی بهره مند می‌گردد. 4-    تفاوت دیگر و تا اندازه زیادی مهم که در فلسفه وجود دارد مباحث معرفت شناسی ، ذهن شناسی و مسئله زبان است که حول ین مسائل میگردند که : چه میتوانیم بدانیم و تا کجا میتوان به نتایج حاصل از استنتاج اعتماد کرد؟ایا ذهن چگونه کسب معرفت میکند؟ آیا میتوان به قلمرو نا پدیدار ها وارد شد؟نقش زبان در تفکراتمان چیست؟اگر با کلمات است که فکر میکنیم این تفکرات ما را گمراه نمیکنند؟ این پرسش ها به خوبی نشان میدهند که یک فیلسوف قبل از پرداختن به استدلال چه راه درازو پرپیچ و خمی را باید طی کند تا بعد از آن بتواند در ارتباط با موضوعی سخن براند ولی مسلما چنین دغهدغه هایی برای متکلمان وجود ندارد و اصلا در کلام بحث نمیشود که آیا کلام به عنوان علم ممکن است؟ اگر ممکن است چگونه ممکن است؟ ولی در فلسفه این مهم طرح میشود. ·       1-2- رویکرد فلسفی (فلسفه دین) :  بر خلاف بسياري از شاخه‌ ‌هاي فلسفه كه شايد ربط مستقيمي به زندگي روزمره انسان‌ ‌ها پيدا نكنند، فلسفه‌ ‌ دين دلمشغول موضوعاتي است كه اتخاذ هر موضعي در برابر آنها تاثيري بس بزرگ در زندگي روزمره انسان‌ ‌ها خواهد داشت. انساني كه به وجود خدا و حيات پس‌از مرگ معتقد است زندگي خود را به طريقي سامان مي‌ ‌دهد كه بسيار متفاوت است با زندگي كساني كه به اين مسائل اعتقادي ندارند بنابراين‌هر چند در بسياري موارد مباحث فلسفه دين بسيار تكنيكال و تخصصي مي‌ ‌شوند، موضوع به گونه‌اي است كه ساير افراد و غيرمتخصصان در فلسفه نيز نمي‌ ‌توانند نسبت به آن بي‌تفاوت باشند. مطابق آنچه چارلز تاليور در مدخل فلسفه دين در دايره‌ ‌المعارف استنفورد مي‌ ‌گويد، اولين بار عنوان ‌فلسفه دين در ادبيات فلسفي، در قرن هفدهم و توسط رالف كادورث به كار رفت، بنابراين مي‌ ‌توان آغاز فلسفه دين را نيمه قرن هفدهم دانست. اما اگرچه اين عنوان بسيار متاخر است و حتي آثاري كه ما امروزه تحت عنوان فلسفه دين مي‌ ‌شناسيم عمدتا بسيار ديرتر از اين تاريخ، و بيشتر در قرن بيستم پديد آمده‌ ‌اند، مباحث فلسفه دين قدمتي به درازاي تاريخ فلسفه دارند و حتي مي‌ ‌توان ادعا كرد كه اكثريت فلاسفه بزرگ تاريخ هر يك به نوعي و البته از موضعي خاص خويش‌ به بحث در باب دين، نفيا يا اثباتا پرداخته‌ ‌اند. از آنجا كه تعريف فلسفه دين عبارت است از تفكر فلسفي در باب دين يا به عبارت ديگر سنجش فلسفي مدعيات ديني، بسيار محتمل است كه اين شاخه از فلسفه با علوم ديگر، علي‌الخصوص كلام‌ اشتباه شود بنابراين پيش از ورود به ساير مباحث، لازم است اشاره‌ ‌اي هرچند كوتاه به تمايز فلسفه دين از كلام داشته باشيم. اولا فلسفه دين و كلام به لحاظ روش با يكديگر متمايز هستند؛ فلسفه دين، به حكم اين‌كه شاخه‌ ‌اي از فلسفه است تنها روشي را كه به رسميت مي‌ ‌شناسد روش عقلي و استدلالي است، اما كلام خود را تنها به اين روش محدود نمي‌ ‌سازد و از روش‌ ‌هاي ديگري نظير تجربه و كشف و شهود و شواهد نقلي نيز سود مي‌ ‌جويد. از طرف ديگر متكلم، به حكم متكلم بودنش، خود را متعهد به دفاع از عقايد ديني خويش مي‌ ‌داند. به عنوان مثال، يك متكلم مسلمان در استدلال‌ ‌هاي خود تنها به دنبال دفاع از عقايد اسلامي است و يك مسيحي به دنبال دفاع از عقايد مسيحيت. اما فيلسوف دين چنين تعهدي ندارد و در مسير استدلال خويش به هر نتيجه‌ ‌اي كه برسد آن را اعلام و از آن دفاع مي‌ ‌كند. به همين دليل است كه هيچ‌ ‌گاه نمي‌ ‌توان از كلام سخن گفت، بلكه بايد از كلام اسلامي، كلام مسيحي،كلام يهودي و... سخن گفت. در مقابل، فلسفه دين هيچ‌‌گاه نمي‌ ‌تواند مقيد به قيدي از اين دست شود و به عنوان مثال، سخن گفتن از فلسفه دين مسيحي بي‌ ‌معناست. به همين دليل است كه در دپارتمان‌ ‌هاي فلسفي معاصر مي‌ ‌توان فيلسوفان دين ملحد و لاادري نيز يافت، در حالي كه متكلم مطمئنا بايد پايبند به يك دين خاص باشد. دي. زي. فيليپس، فيلسوف مشهور دين در ابتداي كتاب مفهوم نيايش مي‌ ‌گويد: «كار كردن در شاخه فلسفه دين مانند كار كردن در برج بابل است» بسيار دشوار مي‌ ‌توان به توافقي در باب مفاهيم اصلي مورد بحث فيلسوفان دين دست يافت و شايد دسته‌ ‌بندي موضوعات فلسفه‌ ‌ دين از اين هم مشكل‌ ‌تر باشد. موضوعات فلسفه دين آنقدر گسترده است كه يقينا هيچ‌ ‌كدام از فلاسفه فرصت و ظرفيت و توانايي بحث در باب آن را ندارند و لاجرم ناگزير دست به انتخاب مي‌ ‌زنند و به همين دليل مسائل و موضوعاتي كه ذيل عنوان فلسفه دين از آنها بحث مي‌ ‌شود بسيار متنوع و شايد حتي غيرقابل احصا باشند. اما شايد بتوان همصدا با برخي محققين در اين زمينه (بنگريد به: كلياتي در باب فلسفه دين، ارغنون 6/5) فيلسوفان دين را به 2 دسته بزرگ تقسيم كرد. از يك طرف كساني در تاييد دين و اعتقادات ديني مانند وجود خدا و جاودانگي نفس و حيات پس از مرگ سخن مي‌ ‌گويند، كساني مانند آلوين پلنتينگا، ويليام آلستون و ويليام لين كريگ را مي‌ ‌توان در اين دسته جاي داد. گروه دومي نيز وجود دارند كه به دنبال رد اين اعتقادات و به طور كلي دين هستند، از ميان اين افراد مي‌ ‌توان به جي. ال. مكي اشاره كرد. البته شايد نتوان اين تقسيم‌ ‌بندي را به طور كامل قبول كرد، زيرا كساني مانند ناواقعگرايان ديني ـ افرادي نظير فوئرباخ، كيوپيت و سانتايانا ـ را بسختي مي‌ ‌توان ذيل يكي از اين دو گروه تعريف كرد. با توجه به اين‌كه دين را رد نمي‌ ‌كنند و به ديني منهاي انتولوژي قائل‌ ‌اند نه در دسته اولي كه ذكر شد جاي مي‌ ‌گيرند و نه در دسته دوم.اما تمام مسائلي كه ذكر شد به معناي اين نيست كه نمي‌ ‌توان موضوعات عمده‌ ‌اي كه بيشترين توجه را به خود جلب كرده‌ ‌اند احصا كرد. o       1-2-2- تعریف فلسفه دین : از آنجا که تعریف فلسفه دین، تابعی از تعریف فلسفه و دین است، ابهام و صعوبت تعریف آن دو، به تعریف فلسفه دین سرایت میکنند. به گفته برایان دیویس، «مشکل می­توان گفت که دقیقاً فلسفه دین چیست. ممکن است کسی آن را   فلسفه پردازی درباره دین تعریف کند؛ اما از آنجا که اختلاف نظر بسیاری در باب طبیعت دین و فلسفه وجود دارد، این تعریف نیز دارای اشکالاتی است.» مسأله دیگری که سبب بروز مشکل در تعریف فلسفه دین شده است، تنوع مسائلی است که فیلسوفان دین بدانها پرداخته­اند. «کسی که کارهای گوناگون و پراکنده فیلسوفان دین­اندیش را مرور کند، جز این واقعیت که همگی آنها از تأمل در باب دین سرچشمه گرفته است، دشوار می­تواند میانشان چیزی بیابد که به آنها وحدتی بدهد.» با توجه به مشکلات پیش­گفته، برخی از اندیشمندان معتقدند که اصلاً فلسفه دین قابل تعریف نیست، و «اصطلاح فلسفه دین، چنان مبهم است که هیچ تعریف جامعی درباره آن وجود ندارد، به نظر می­رسد . . .» اما به نظر می­رسد هر چند ارائه تعریفی جامع و مانع برای فلسفه دین، مقدور نباشد، ولی ناممکن دانستن تعریف آن نیز موجه نباشد، زیرا می­توان با توجه به پاره­ای از ویژگی­های عام مسائل مطرح در فلسفه دین، به تعریفی دست یافت که فلسفه دین را از سایر رشته­های دین­پژوهی متمایز گرداند و همین مقدار برای تعریف کفایت می­کند. فیلسوفان دین، این رشته را به دو گونه متفاوت تعریف نموده­اند: الف. برخی چون جان هیک، جان هاسپرز و پراودفوت فلسفه دین را به دفاع عقلانی از دین تعریف نموده­اند. جان هیک در این باب می­گوید: «زمانی فلسفه دین کلاً به معنای تفکر فلسفی در باب دین، یعنی دفاع فلسفی از اعتقادات دینی دانسته می­شد. فلسفه دین به عنوان، ادامه دهنده نقش و کارکرد الهیات طبیعی که متمایز از الهیات وحیانی بود، شناخته می­گردید.» ب. اما آنچه که امروزه از اصطلاح «فلسفه دین» به صورت رایج اراده می­شود، از سنخ فلسفه های مضاف میباشد و عبارت است از پژوهش فیلسوفانه درباره آموزه ها، احکام و اعتقادات و مناسک دینی. بسیاری از صاحب­نظران فلسفه دین را بدین نحو تعریف نموده­اند. جان هیک در این باب گفته است: «معنای مناسب فلسفه دين، (همانند فلسفه علم و فلسفه هنر و غیره)عبارت است از تفکر فلسفی درباره دین.» مایکل پترسون و همکارانش نیز گفته­اند: «فلسفه دین کوششی است برای تحلیل و بررسی انتقادی اعتقادات دینی.» فلسفه دین، طبق معنای اول که استمرار و تداوم الهیات فلسفی است، جزو معارف درجه اول است، ولی طبق معنای دوم جزو معرفت های درجه دوم و از سنخ فلسفه های مضاف است. براسای معنای دوم، «فلسفه دین به عنوان دین شناسی فلسفی از روی آوردهای دین پژوهی است و مانند سایر روی آوردهای دین شناختی (دین شناسی تطبیقی، تاریخی، جامعه شناختی، روان­شناختی) به مطالعه دین از موضعی مستقل و بیرون از دین می پردازد.» بنابراین می توان فلسفه دین را این گونه تعریف نمود: فلسفه دین، همان دین پژوهی فلسفی، یعنی تفکر فلسفی در باب دین است یعنی شاخه‌ای از فلسفه مشتمل بر همه مباحث فلسفی‌است که بن‌مایه آن‌ پرسش‌هایی‌است که از دین سرچشمه می‌گیرد.فلسفه دین، ارزیابی مفاهیم و باورهای بنیادین سنت‌های دینی ویژهٔ جوامع مختلف است. موضوعات اصلی فلسفه دین، استدلال پیرامون طبیعت، وجود یا عدم وجود خدا، زبان دین، معجزه، دعا، مسئله شر، صفات خدا، پلورالیسم دینی، معرفت‌شناسی دینی و رابطه بین دین و دیگر نظام‌های ارزشی مانند اخلاق و علم تجربی است. فلسفه دین با فلسفه دینی متفاوت است؛ فلسفه دینی فکر فلسفی‌است که توسط دین هدایت می‌شود که نمونه‌هایی از آن را می‌توان در فلسفه مسیحی یا فلسفه اسلامی جست‌وجو کرد، اما فلسفه دین تبیین عقلانی ماهیت دین به خودی خود است، بنابراین برای مطالعهٔ فلسفه دین نیازی به باورمندی به ادیان وجود ندارد. معرفت‌شناسی باور دینی با این پرسش که رویکرد درست و مناسب برای ارزیابی باور دینی چیست و نیز با انجام خود این ارزیابی سروکار دارد. در بسیاری از این مباحث، بر تضاد میان نقش عقل انسان و وحی الهی تأکید می‌شود. در این باره، توماس آکوینی، کوشیده‌است ترکیبی از این دو به وجود آورد. کانت، در پی این بود که دین را تنها بر پایهٔ عقل بنیان نهد. کی‌یرکه‌گور باور دینی را پیرو موشکافی عقلی ساختن، مخل ایمان دینی اصیل دانسته‌است. معرفت‌شناسان اصلاحی، معتقدند که باورهای دینی، حتی اگر کسی دلیل و بیٌنه‌ای بر آن نداشته باشد، قابل توجیه عقلی‌اند. ·       1-3-1- رویکرد جامعه شناسی : چگونه می‌توانیم در دنیایی بدون خدا زندگی کنیم؟این پرسش از قرن هجدهم به بعد، هنگامی که متفکّران اجتماعی و علمای دینی تصور کردند نفوذ دین به شدّت رو به زوال می‌رود، در فرهنگ غرب طنین افکند. نزدیک به پایان قرن نوزدهم، فریدریش نیچه اعلام داشت که «خدا مرده است!». به ادعای نیچه از این پس، باید بدون هیچ‌گونه اصول راهنمای ثابت اخلاقی زندگی کنیم. زندگی در دنیایی بدون خدا به معنای آن است که ارزش‌های خودمان را خلق کنیم و به آنچه نیچه «تنهایی وجود» می‌نامید، عادت کنیم. اما روشن نیست آن‌طور که نیچه تصوّر می‌کرد نفوذ دین تا مرحله‌ای تنزل کرده باشد که به کلی محو گردد. رویکردهای جامعه‌شناختی نسبت به دین هنوز شدیدا تحت تأثیر اندیشه‌های سه نظریه‌پرداز کلاسیک جامعه‌شناسی یعنی مارکس، دورکهایم و وبر است. هیچ‌یک از این سه جامعه‌شناس خود مذهبی نبودند و همگی فکر می‌کردند که اهمیت دین در دوران امروزی کاهش خواهد یافت. آنها بر این باور بودند که مذهب اساساً یک توهم است، زیرا طرفداران مذاهب مختلف ممکن است به طور کلی در مورد اعتبار اعتقاداتی که دارند، متقاعد شده باشند، اما اصل گوناگونی مذاهب و ارتباط آشکارشان با انواع مختلف جامعه، این اعتبار را زیر سؤال می‌برد. این رشته از جامعه شناسی به مطالعه و بررسي دين از زاويه جامعه‌شناختي می پردازد، مناسبات دين و جامعه در آن مطمح نظر قرار مي‌گيرد. هم­چنان‌ كه شناخت انديشه‌هاي ديني، سازمان‌ها و نهادهاي ديني، مناسك و شعائر ديني، در اين رشته مورد مطالعه قرار مي‌گيرند. در جامعه‌شناسي دين از قضاوت ارزشي اجتناب مي‌شود. منظور از قضاوت ارزشي آن است كه تعيين شود كدام دين از اهميت و ارزش بيشتر يا كمتري برخوردار است. در جامعه‌شناسي دين تلاش مي‌شود عقايد به عنوان واقعياتي مهم و روابط آنان با زمينه‌هاي اجتماعي مورد شناسايي قرار گيرند.   o       1-3-1-1- تولد جامعه‌شناسي دين:   دين در همان اوان تولد جامعه‌شناسي يعني دهه نخستين سده نوزدهم و روزگار "سن سيمون" و "آگوست كنت" مورد تأمل قرار گرفت. قرن هفدهم اعتقادات توأم با شك و ترديد و قرن هجدهم، قرن ستيز و انكار و قرن نوزدهم قرن بي‌طرفي و ابزار انگاري بود و دانش جامعه‌شناسي در چنين دوره و زمانه‌اي سر درآورد. سن‌سيمون از نخستين جامعه‌شناساني بود که به نياز به آيين و پشتوانه اخلاقي معنوي اعتقاد داشت. كنت نيز كه شاگرد وي بود اعتقاد به دين بشريت داشت و تاريخ تفكر بشر را به سه دوره الهي، فلسفي و تجربي تقسيم كرد. جامعه‌شناسي در مرحله بدوی يعني نيمه دوم قرن نوزدهم تحت تأثير انديشه ماركس قرار گرفت. از نظر ماركس، دين آه ستمديدگان و افیون توده‌هاست. ماركس نظم موجود در سرمايه‌داراي آكنده از تناقض و دين و دولت را ابزار حفظ نظم طبقه حاكم روزگار خود مي‌دانست. در مرحله بعد امیل دروكيم فرانسوي بود كه طبق نظريات وي، دين يكي از مهم­ترين ابعاد زندگي اجتماعي آدمي دانسته شده است. پس از دوركيم، ماكس وبر آلماني، دين را به عنوان يك پديده، اجتماعي و قابل ملاحظه تلقي كرد. وی معتقد بود اعتقادات ديني مي‌توانند در تحولات اجتماعي تأثير بگذارند. پس از جنگ دوم، در آمريكا يعني دهه 1930 پارسونز و شاگردش شيلز رويكردي مثبت و نسبتاً زيست‌شناختي در دين بنا نهادند. پارسونز معتقد بود زندگي اجتماعي نيازمند الگوها، نمونه‌ها و مفاهيم مشتركي است كه ارزش‌هاي اخلاقي را در برمي‌گيرند و دين از اين جهت مي‌تواند نقش مهمي داشته باشد.   o       1-3-1-2- سؤالات اساسي جامعه‌شناسي دين: 1-   نخست اينكه چرا باورها و عمل­كردهاي مذهبي، قادرند چنان نقش تعيين كننده‌اي در فرهنگ­ها و جوامع ايفا كنند كه ماهيت آن را به طور كلي متأثر از خود سازند. 2- چرا اين باورها وعمل­كردها چنين تنوع حيرت‌انگيز و صور مختلف و گاه متعددي به خود گرفته‌اند كه بعضاً تصور مي‌رود، كه جز اشتراك اسمي دين، نقطه اتفاق ديگري نمي‌توان براي آن جستجو كرد؟   o       1-3-1-3- امكان جامعه‌شناسي دين:   امکان وعدم امکان جامعه‌شناسي دين منوط به روشن كردن تلقي خود از دين است. كساني كه دين را فراتر از تأثيرات اجتماعي و مقوله‌اي مقدس مي‌دانند كه با روش‌هاي تجربي، عقل و يا دانش انساني، فهم آن غير ممكن است راه را بر دانشی به عنوان جامعه‌شناسي دين مي‌بندند. همچنين كساني كه پديده‌هاي ديني را به پديده‌هاي اجتماعي و رواني تقليل مي‌دهند راه را بر جامعه‌شناسي دين مي‌بندند زيرا كه موضوع مورد مطالعه با روش‌هاي جامعه‌شناسي را از بين مي‌برند. در مقابل كساني كه نه دين را به پديده‌هاي ديگر تقليل مي‌دهند نه آن را از دسترس بشر فراتر مي‌برند امکان جامعه‌شناسي دين را می­پذيرند.   o       1-3-1-4- تفاوت جامعه‌شناسي دين با جامعه‌شناسی‌ دينی:  جامعه‌شناسي دين يك بحث برون ديني است كه براساس روش‌هاي تجربي و نظري جامعه‌شناسي انجام مي‌گيرد اما جامعه‌شناس دين (مثل جامعه‌شناسي اسلامي) يك بحث درون ديني است كه نگرش‌ها و جهت‌گيري­هايش از مباحث مختلف معارف ديني مثل تفسير و كلام و... اخذ مي‌شود. از اين رو جامعه‌شناسي ديني مطالعه غير تجربي دينداران در باب نگاه دين به مسايل اجتماعي اديان و رفتار اجتماعي دينداران است در حالي كه جامعه‌شناس دين مطالعه اجتماعي در باب پديده‌هاي ديني است. ديگر آنكه جامعه‌شناسي دين تلقي از دين است به لحاظ جامعه‌شناختي و جامعه‌شناس دين تلقي از جامعه‌شناسي است به لحاظ دين. جامعه‌شناسي دين در مباحث خود انگيزه دفاعي و تبليغي خاصي را دنبال نمي‌كند اما جامعه‌شناسي دين مي‌خواهد نشان دهد كه دين در محدوده‌هاي اجتماعي نظرات خاصي دارد. ·       1-3-2- دين از ديدگاه جامعه شناسان بزرگ جهان : شايد صحبت ازلزوم اهميت و جايگاه دين در زندگي انسان ها در کشور ما، توضيح واضحات يا آب در هاون کوبيدن به حساب آيد. قرن هاست که دين در رگ وپي اين مردم آميخته شده است. دين بستگي نيرومندي با يکايک وجوه فرهنگي، سياسي و اقتصادي جوامع دارد، بر آنها تاثير مي گذارد و از آن ها نيز تاثير مي پذيرد. هنرها، آداب و رسوم، ادبيات، اخلاق، زبان، دانشها، مفاهيم، ارزش ها، آيين ها و سازمان هاي ديني در امتداد هستي بشر متمدن با دين مرتبط بوده اند و هنوز نيز هستند و خواهند بود. تاثير و تاثرهاي آن هاست که حيات و پويايي جامعه را مي سازد; همين ارتباط را در مورد نهادها و جهت گيريهاي اقتصادي و سياسي نيز مي توان گفت، مثلا «سن سيمون» معتقد است که دين در صورت امروزي شده آن براي حفظ حيات اجتماعي و معني دادن به آن اساسي و ضروري است و در نظرپيروان او، دين سيماني (عامل پيوند) براي جامعه است; زيرا اجتماعي بودن انسان را بيان مي کند، لذا دين شناسان درکاوش همه جانبه خود براي شناخت دين در جامعيت آن هم به شيوه هاي جامعه شناسي وهم به دستاوردهاي مجموعه بزرگ علمي (اعم از جامعه شناسي عمومي، جامعه شناسي سياسي، جامعه شناسي اقتصادي، جامعه شناسي شناخت، جامعه شناسي هنر، جامعه شناسي زبان و...) نياز دارند، يکي از رويکردهاي  دين شناسي رويکرد جامعه  شناسانه است. آشنايي با نظريات چند تن از بزرگ ترين جامعه شناسان جهان در مورد دين و جايگاه دين درزندگي خالي از لطف نيست. وظيفه جامعه شناسي دين مطالعه رابطه متقابل و کنش متقابل دين و جامعه است.   o       1-3-2-1- اميل دورکم جامعه  شناس فرانسوي : دين مظهر قدرت جامعه است. فرانسه بعد از انقلاب به واسطه کشمکش بين سلطنت طلبان و ضد سلطنت طلبان، کاتوليک ها و  مخالفان غيرمذهبي آن ها و تعارض بين سرمايه وکار، رنج وعذاب فراواني را تحمل مي کرد. بازتاب اين بحران که بر جامعه فرانسه سايه افکنده بود در موجي ازآشوب، خشونت و نارضايتي ديده مي شد. در چنين اوضاع و احوالي  محافظه کاران آرزوي بازگشت به دين، اقتدار وسلسله مراتب را در سر مي پروراندند; يعني جامعه اي که ثبات گذشته را داشته باشد، ليبرال ها به آزادي و حقوق فردي و استفاده از روش هاي صلح آميز براي رسيدن به جمهوري دموکراتيک، غير مذهبي و آزاد اعتقاد داشتند. افراطيون و تندروها نيز فکر مي کردند که براي رسيدن به عدالت اجتماعي يک دگرگوني انقلابي ضروري است. در اين  شرايط سياسي و اجتماعي اميل دورکم در پي آن بود که جامعه شناسي علمي و جديدي را پايه گذاري کند تا بتواند به فرانسه براي غلبه بر بحران اخلاقي که دست به گريبان آن بود کمک کند. سهم نخستين دورکم در جامعه شناسي دين تحليل او بود از نقشي که دين در پديد آوردن وجدان جمعي، وجدان اخلاقي جمع وآگاهي اجتماعي دارد.  آخرين کار اساسي و اصلي دورکم، کتاب «صور بنياني حيات ديني» است که يکي از اساسي  ترين کارهاي انجام شده در قرن بيستم است. او در اين اثر با بسط دادن تحليلي که از احساسات ارائه مي دهد و با نشان دادن اهميت نهادها و سمبل ها به شرح خود از تعامل به عنوان منشا همبستگي و يکپارچگي، عمق وغناي بيشتري بخشيد. دورکم اين گونه مي پنداشت که ماهيت اصلي دين را مي توان در ساده ترين صورت دين که در ساده ترين جوامع يافت مي شود، مشاهده کرد. به گفته دورکم دين را نمي توان بر حسب ماوراي طبيعي بودن آن; يعني نظري که بر مبناي آن دين آخرين تحول در فکر انساني است ويا بر حسب مفاهيمي که از خدايان وارواح وجود دارد، تعريف کرد; چرا که چنين عقايدي دربرخي از اديان بزرگ مانند بودائي و جيني يا اساسا وجود ندارد ويا باوري ثانويه است. دورکم دين را برحسب آن چه وي اساسي ترين عامل فرق گذاري که انسان مي شناسد; يعني مقدس و نامقدس تعريف مي کند. دورکم، دين را به عنوان منشا اصلي اصول اخلاقي وهمبستگي اجتماعي شناسايي کرد. به زعم او گردهم آيي مردم در مراسم مذهبي، هم باعث تقويت باورهاي ديني وهم موجب به وجود آمدن احساسات پرشور و شديد مي شود که باعث تقويت پيوند بين مردم مي شود. بدين ترتيب آئين هاي ديني با تقويت باورهاي جمعي و اخلاقيات و نيز با پيوند شرکت کنندگان به يکديگر، باعث همبستگي جامعه مي شود. کارکرد دين در جامعه، يکپارچه کردن وانسجام آن است. او در کتاب «درباره تعريف پديده دين»، نقش عامليت براي دين  قائل شد; يعني اعتقادات و اعمال ديني به اخلاق جامعه همساني مي بخشد و بنابراين جامعه شناسي دين بايد نيروهاي اجتماعي را که بر شخص معتقد چيره است و شرايطي را که احساسات ديني را بر مي انگيزاند مطالعه کند. به اعتقاد دورکم، تکامل دين  مترادف و متوازي با تکامل اخلاق است.همزمان با اديان، قواعد حقوق و اخلاق نيزعام و همه شمول مي شوند. چيزي ازاخلاق در دين و چيزي از دين در اخلاق وجود دارد و عملا حيات اخلاقي کنوني سرا پا انباشت از ديانت است. از لحظه اي که اخلاق در همه جاي تاريخ چنين نشانه اي از ديانت تلقي شده است ناممکن است که بتواند يکسره از اين خصلت عاري شود; زيرا در اين صورت به حيات خويش پايان خواهد داد. او در کتاب «صورت هاي آغازين حيات ديني» ادعاهاي چندي را مطرح کرد که عبارتند از: 1- اعتقادات، اعمال شعائري و وجودهاي مقدس مخلوق فکر جمعي اند ودردوره هاي جوشش جمعي ايجادمي شوند. 2- دين راهي مخصوص براي نمايش واقعيات اجتماعي است که داراي دو صورت شناختي و بياني است. درصورت شناختي، دين راهي است براي درک واقعيت و در صورت بياني، دين راهي است براي نمادي کردن و نمايشي کردن روابط اجتماعي. 3- دين به طور مداوم جمع را مي سازد و بازسازي مي کند و اين کار را با محکم کردن پيوند هايي که فرد را به جامعه متصل مي کند انجام مي دهد. دين شرايط ضروري حيات اجتماعي و به سبب آن حيات فردي را ابقا مي کند. به اين ترتيب دورکم توانست کارکردهاي دين را به طور جامع، عمومي و ضروري بيان کند.       o       1-3-2-2- ماکس وبر جامعه شناس مشهورآلماني: دين جهت دهنده جامعه است. وبر با تاکيد برعينيت در تحقيقات علمي و تحليلش ازاعمال انساني با استعانت از انگيزه ها بر اين زمينه از مباحث جامعه شناسي اثرعميق نهاد. او از تفسير مارکسي رابطه اقتصاد و دين خشنود نبود، رابطه بين اجتماعاتي که محل رشد سريع سرمايه داري بودند با دين مردمشان را به دقت آزمود. برجسته ترين پرسش تحقيق سه جلدي وبر درباره اديان جهان - چرا سرمايه داري وجود دارد؟-هسته اصلي و کانون توجه، شاهکار وي; يعني «بررسي مقايسه اي بين دين و اقتصاد» بود. او تزي را مطرح کرد که پويايي شيوه توليد سرمايه داري را با ويژگي کار و خويشتن داري برگرفته از دين مرتبط ساخته و آنان را در يک حالت تبادلي با يکديگر قرار مي داد. او خويشتن داري را نوعي رياضت خواند و مدعي شد که اين ويژگي به طور خاص، خصيصه اعضاي فرقه پروتستان است. با توجه به اين رابطه فرضي بين  يک سيستم اقتصادي خاص و دين خاص، وبر ادعا کرد که قرابتي گزينشي را کشف کرده که به ما کمک مي کند تا يکي از دلايل پيدايش و موفقيت سرمايه  داري مدرن را بشناسيم. وي معتقد بود که يکي ازعوامل تسهيل کننده و پشتيبان اقتصادهاي پويا و بازارگرا که نوعا در غرب ديده مي شود در جنبش دين پيرايي و نظام هاي اعتقادي ضد سنتي نهفته است. در اين نظام هاي اعتقادي، کار، پس انداز، سرمايه گذاري و موفقيت در کارفرمايي، تصديق و تاييد شده و به طور خلاصه آن که ايجاد ثروت يک تکليف محسوب مي شود. مطالعات مقايسه اي وبر درباره اديان جهان - در چين، هند، در يهوديت باستان و مطالعات ناتمام او درباره اسلام - به اين منظور انجام شدتا نشان دهد که چرا و چگونه  شرايط لازم براي بروز و ظهور طبيعي سرمايه داري مدرن درمحيط هايي متفاوت از محيط غرب وجود نداشته است. بناي جامعه شناسي دين وبر بر مفهوم الهيت است. وبر تشخيص داد که دين ها را مي توان به  دين هاي چند خداپرستي ويکتاپرستي تقسيم کرد. به زعم او از بين همه اديان فقط دو دين به معناي کامل و دقيق کلمه يکتا پرستند: دين اسلام ودين يهود. جامعه شناسي دين  وبر مي خواهد اثبات کند که در اديان عقلانيتي وجود دارد که عقلانيت علمي نيست. منطق ما بعدالطبيعي يا دين آدميان که از فعاليت ذهني ايشان ناشي مي شود، قياسي است نيمه عقلاني و نيمه روان شناختي. آثار وبر القاکننده اين معنا هستند که بشر دائما در کار طرح پرسش بنيادي از معناي هستي است، پرسشي که داراي پاسخ منطقي و قاطع نيست; اما پاسخ هاي گوناگون داده شده به آن همه يکسان معتبرند. به نظر وبر سه شرط اساسي براي جهت گيري ديني جامعه بايد موجود باشد تا تحول اقتصاد را به سوي سرمايه داري تسهيل کند. اولا نجات نهائي انسان به نحوه عمل او در اين زندگي بستگي نداشته باشد، بلکه فقط به خواست خدا وتفضل او وابسته شود. ثانيا مذهب جبري نبايد به اين منجر شود که شخص، بيکارگي و بي تفاوتي پيشه کند. تعليم دين بايد کار و کوشش سخت و خستگي ناپذيرباشد، در کار و کوشش با انضباط کامل عمل کند و اين را تکليف ديني خود بداند. ثالثا نعمات دنيا بايد هدف زندگي قرار بگيرد و تاکيد دين بايد بي  اعتباري دنيا و بي اهميتي  لذات آن نباشد. وبر در جامعه شناسي ديني خود سه نوع  کنش ديني را ازهم باز شناخته است: کنش ديني جادوگر، دين يار و دين آور. جادوگر مي خواهد با سحر وافسون ارواح شرير را تحت قدرت خود در آورد، در حالي که يک دين يار در خدمت، ديني بخصوص است و الهيت مورد نظر خود را تکريم مي کند. دين آور، شخصي است داراي کاريسما که رسالتي دارد و رسالتش به وي حکم مي کند که دين يا آيين يا حکم خداوند را اعلام کند. به اين ترتيب تفاوتي وجود ندارد در اين که او مجدد آييني منسوخ شده باشد، يا واضع آييني نو.او باور داشت که روي سخن پيامبران، همه اديان است نه  فقط اعضاي يک گروه ملي يا قومي خاص. وبرعميقا معتقد بود در اسلام عقلانيت لازم براي رسيدن به يک اقتصاد امروزين وجود دارد.   o       1-3-2-3- يواخيم واخ - جامعه شناس آلماني: درک همدلانه دين در بطن جامعه. واخ  کرسي دانش دين  را در دانشگاه شيکاگو تاسيس کرد. وي  وظيفه جامعه شناسي دين را تحقيق در تاثيرات متقابل دين و جامعه مي دانست که شامل تاثير دين بر صور و خصوصيات سازمان اجتماعي و تاثير جامعه بر روابط اجتماعي درون يک دين است. در انديشه اي که واخ از دانش دين داشت، دين شامل جنبه نظري (فکري)، عملي(رفتاري) و نهادي (اجتماعي) مي شد; واخ مي  کوشيد که بگويد چگونه ارزش هاي ديني نهادهايي را که بيانگر آن ها هستند شکل مي دهند. او در کتاب «دانش دين» به تشريح طرز عمل براي مطالعه اديان که مستقل از الهيات و فلسفه باشد پرداخت و کوشيد ثابت کند که مي توان کل تجربه ديني بشر را به طريق توصيفي بيان کرد. تعلق خطر اصلي واخ  بعد جهاني دين بود; زيرا در جستجوي فهم اعمال و اعتقادات همه فرهنگ ها و اديان بود. او بر آن بود که  اين طرح عملي و قابل اجراست; زيرا به طبيعت و ذهن مشترک انساني قائل بود، امري که شامل دين همگاني ذاتي مي شود. وي بر طرز عمل شديدا عالمانه تاکيد مي کرد و درهمان حال بررويکردي که شيوه تاويل را در مطالعات ديني بسط دهد پافشاري داشت و معتقد بود که محقق بايد از پيش در معرض امور ديني قرار گرفته و آن را حس و لمس کرده باشد. او مانند اسلاف خويش تاکيد داشت که دانشمند بايد در بعد ديني خودش رشد يافته باشد. واخ در کتاب «جامعه شناسي دين»، شکل هاي بيان ديني را اين گونه معرفي مي کند: اولا بيان نظري که اصول اعتقادي آن است. ثانيا بيان عملي که با شعائر وآداب هردين تحقق مي پذيرد. ثالثا: بيان اجتماعي که در پيوند مومنان با يکديگر و دين جمعي و گروهي جلوه گر مي شود. واخ، به چند نوع انسان ديني قائل است که مهم ترين آن ها انسان ديني اصيل يا بنيان گذاراست. انسان ديني بنيانگذار در جامعه اش بي همتاست، واسطه اي است براي انکشاف مثبت امر مقدس. انسان هاي ديني ديگرعبارتنداز: پيروان، شهدا، مصلحان، دين ياران، علماي الهيات و ... او صفت مشخصه انسان ديني را نه در کيفيت يا کنش دروني شخصيت، بلکه در اثر تاريخي و جامعه شناختي شخصيت او يا در کاريزماي رسمي او مي دانست. واخ هنگام بررسي رابطه دين و جامعه مي کوشد که نوعي ارتباط بين آن چه خود گروه طبيعي  و گروه ديني مي خواند برقرار کند و در اين راه شش گونه شعائر را مورد بررسي قرار مي دهد: شعائر خانوادگي، خويشاوندي، محلي، نژادي، ملي و سرانجام پيوستگي شعائري برمبناي سن و جنسيت. واخ اين  گروه بندي را اصلي تازه  در گروه بندي هاي اجتماعي مي داند. o       1-3-2-4- مارکس دین و نابرابری : کارل مارکس با وجود این که در این زمینه تاثیر زیادی بر جای گذاشته، اما هرگز مذهب را به تفصیل مطالعه نکرده است . اندیشه های او اکثرا از نوشته های تعدادی از مولفان علوم الهی و فلسفی اوالیل قرن نوزدهم سرچشمه میگرفت . یکی از این مولفان لودویگ فویر باخ بود ف که کتاب معروفی به نام جوهر مسیحیت نوشت . بنابر این نظر فویرباخ، دین عبارت است از عقاید و ارزشهایی که به وسیله انسانها در تکامل فرهنگیشان بوجود آمده، اما اشتباها به نیروهای الهی یا خدایان نسبت داده شده است . از آنجا که انسانها تارخ خود را کاملا درک نمیکنند . معمولا ارزشها و هنجارهایی را که به طور اجتماعی ایجاد شده اند به اعمال خدایان نسبت میدهند . بدین سان داستان ده فرمان که توسط خداوند به موسی داده شده تفسیر اسطوره ای سرچشمه های احکام اخلاقی است که حاکم بر زندگانی مومنان یهودی و مسیحی است .   فویر باخ میگوید مادام که ما ماهیت نمادهای دینی ای را که خودمان ایجاد کرده ایم درک نمیکنیم، محکوم هستیم که اسیر نیروهای تاریخ که توانایی کنترل آنها را نداریم باشیم . فویر باخ اصطلاح بیگانگی را برای اشاره به وجود آوردن خدایان یا نیروهای الهی متمایز از انسانها به کار میبرد . ارزشها و عقایدی که بوسیله انسانها بوجود آمده اند ناشی از موجودات بیگانه یا جداگانه یعنی نیروهای دینی و خدایان پنداشته میشوند در حالی که اثرات بیگانگی در گذشته منفی بوده اند ف درک دین به عنوان بیگانگی، به گفته فویر باخ، نوید امیدهای فراوانی را برای آینده میدهد . به محض اینکه انسانهادریابند که ارزشهایی که به مذهب نسبت داده شده در واقع ارزشهای خود آنهاست، آن ارزشها به جای اینکه به زندگی پس از مرگ در جهان دیگر موکول گردند، در این جهان قابل تحقق میشوند . قدرتهایی را که بنابر باورهای مسیحیت تنها خداوند داراست خود انسانها میتوانند داشته باشند . مسیحیان معتقدند در حالی که خداوند قادر مطلق و مهربان مطلق است، انسانها خود غیر کامل و ناقص هستند اما، فویر باخ معتقد بود توانایی بالقوه محبت و خوبی، و قدرت کنترل زندگی خودمان، در نهادهای اجتماعی انسانی وجود دارند . و به محض اینکه ما ماهیت حقیقی آنها را درک کنیم، میتوانند تحقق یابند . مارکس این نظر را میپذیرد که دین نشان دهنده از خود بیگانگی انسان است . اغلب تصور شده است که مارکس دین را رد میکرد، اما این به هیچ وجه حقیقت ندارد . او مینویسد دین قلب یک دنیای بی قلب است . پناهگاهی در برابر خشونت واقعیتهای روزانه . از نظر مارکس، دین به صورت سنتی آن ناپدید خواهد شد، و باید بشود، اما این از آن روست که ارزشهای مثبتی که در دین تجسم یافته میتواند به صورت آرمانهای راهنمای بهبود سرنوشت بشریت در این جهان درآید، نه به این علت که خود آرمانها و ارزشها اشتباه هستند . ما نباید از خدایانی که خودمان آفریده ایم بترسیم، و باید از بخشیدن ارزشهایی به آنها که خودمان میتوانیم تحقق دهیم خودداری کنیم . مارکس در عبارت مشهوری اعلام کرد که دین تریاک خلق بوده است . دین سعادت و پاداشها را به زندگی پس از مرگ موکول میکند و پذیرش تسلیم طلبانه شرایط موجود را در این زندگی میآموزد بدین سان با وعده آنچه در جهان دیگر خواهد آمد توجه از نابرابریها و بی عدالتیها در این جهان منحرف میشود . دین دارای یک عنصر نیرومند ایدئولوژیگی است : اعتقادات و ارزشهای دینی غالبا نابرابریهای ثروت و قدرت را توجیه میکنند . برای مثال، این آموزش که فروتنان وارثان زمین خواهند بود بیانگر نگرشهای افتادگی و عدم مقاومت در برابر ستم است   ·       1-4- روانشناسی دینی : دین چگونه در زندگی انسانها به وجود آمده است؟ آیا افراد دیندار شخصیت خاصی دارند؟ آیا دینداری با رضایت‌مندی افراد از زندگی رابطه مستقیم دارد؟ آیا دینداران سلامت جسمی و بهداشت روانی بیشتری دارند؟ آیا دینداری بر کاهش جرم و جنایت و اعمال خلاف دیگر مؤثر است؟ آیا دینداری بر افزایش حس نوع دوستی، کمک به دیگران و کارهای خیریه تأثیر دارد؟ آیا راهی برای سنجش دینداری افراد وجود دارد؟ اصولاً ابعاد دینداری چیست؟ و... اینها نمونه‏ای از مسائلی هستند که در روانشناسی دین مورد توجّه‌اند.   تا به امروز تعاریف متعدّدی از روانشناسی دین ارائه شده است. تعدّد تعاریف روانشناسی دین نشانگر تنوّع نظامهای روانشناختی دین و گوناگونی روی‏آوردها در این گستره است. مجموعه‌ای از تعاریف روان‌شناختی که توسط روان‌شناسان غربی از دین ارائه شده‌ است، می‌تواند ما را در فهم چراییِ تنوع و اختلاف در تعریف روان‌شناسی دین یاری کند: 1- ویلیام جیمز(James/1842-1910): دین عبارت است از تأثرات و احساسات و رویدادهایی که برای هر انسانی در عالم تنهایی و دور از همه بستگی‌ها، برای او روی می‌دهد به طوری که انسان از این مجموعه در می‌یابد که بین او و آن چیزی که آن را امر خدایی می‌نامد رابطه‌ای برقرار است. 2-  یونگ(Jung/1875-1961): معنای دین متناسب با ریشه آن در زبان لاتین، عبارت است از تفکر از روی وجدان و با کمال توجه. 3-  شلایرماخر(Schleiermacher/1768-1834): وی دین را با احساس و به طور جزئی با احساس وابستگی ربط می‌دهد. 4-  ساموئل‌کینگ(King,G.): دین عبارت است از ایمان به قوای ماوراءالطبیعه و یا مرموزی که ناشی از احساس ترس و وحشت و پرستش است. 5-  روپل(Ruppel,H.J): دین احساس وابستگی حیات انسان به یک روح اسرار‌آمیز است که خود را به او وابسته می‌داند و احساس اتحاد و یگانگی با او و جهان دارد، و از این احساس لذت می‌برد. 6-  کواستن‌بام(Koesten Baum): دین تلاش انسان است تا برای حالت نا امیدانه محدودیت خودش کاری انجام دهد. 7-  فروید(Fruied/1856-1939): دین کاوش انسان برای یافتن تسلی دهنده‌های آسمانی است تا او را در غلبه بر حوادث بیمناک زندگی کمک کند. با نگاهی گذرا به تعاریف فوق، می‌توان گستردگی رویکردها و زوایای دید روان‌شناسان به مقوله دین را دریافت. همین امر، ارائه تعریفی جامع و مانع از روان‌شناسی دین، که همه بر آن اجماع داشته باشند را با مشکل روبرو کرده است. با این وجود،کالینز(Colins,G.R.) معتقد است احتمالاً تعریفی بهتر از تعریف تاولس(Thouless,R.H.) وجود ندارد. به نظر تاولس، مطالعه روان‌شناختی درباره دین در صدد «درک رفتار دینی از طریق به کار بستن اصول روان‌شناختی‌ای است که از مطالعه رفتار غیر دینی به دست آمده‌اند». واژه روان‌شناسی اگرچه بر اساس مکاتب گوناگون روان‌شناختی متفاوت است، ولی تقریباً می‌توان تعریف زیر را مورد قبول دانست: «مطالعه علمی رفتار و فرایند‌های روانی». بنابراین به طور خلاصه می‌توان گفت: روان‌شناسی دین عبارت است از مطالعة علمی رفتارها و فرایندهای روانی که رنگ دینی دارند. در مجموع با وجود تعاریف متعددی که از روان‌شناسی دین ارائه شده است به نظر می‌رسد بازگشت همه آنها به این تعریف کوتاه «مطالعه دین از منظر روان‌شناختی» باشد.   ریشه‏ها، اهداف و جهت‏گیریهای گوناگون در روانشناسی دین، فرایند بالندگی آن را به ترتیبی هدایت کرده است که امروزه ماهیتی «بین رشته‏ای» یافته است. روانشناسان (دیندار، ملحد، و بی‏طرف) و تا حدّی نیز متألّهان، دو قطب عمده‏ای هستند که به این گستره روی‏ آورده‏اند و در عینِ استفاده از یافته‏های آن در جهت اهداف خود، روانشناسی دین را نیز تغذیه می‏کنند. در واقع روانشناسی دین و الهیات به طور متقابل برای یکدیگر مسأله می‏آفرینند و از این طریق موجب غنای یکدیگر می‏گردند. ماهیّت بین رشته‏ای امروزی روانشناسی دین سبب شده است که علاوه بر تخصص در روانشناسی، ورود به این گستره منوط به کسب دانش در الهیات، متافیزیک، اخلاق، و اسطوره‏شناسی شود.    پیدایش روان‌شناسی دین را نمی‌توان به کار یک فرد یا گروهی از متفکران نسبت داد. از سوی دیگر مشکل بتوان از تولد و پیدایش دفعی این رشته سخن گفت. بلکه می‌توان گفت که روان شناسی دین برخاسته از فضای خاصی است که در آن، روش علمی و دین‌پژوهی به نحوی پیش رفتند که چون هر دو در معرض پرسشهای مختلفی قرار گرفتند به یکدیگر نزدیک شدند. از این طریق روان‌شناسی دین هم مورد توجه دین‌پژوهی قرار گرفت و هم روان‌شناسی. به طور کلی در شکل‌گیری روان‌شناسی دین امروزی، سه سنت انگلیسی-آمریکایی، آلمانی و فرانسوی، سهم عمده داشتند که با بررسی این سه سنت می‌توان تاریخچه شکل‌گیری روان‌شناسی دین را پیگیری کرد: 1. سنت انگلیسی- آمریکایی   رویکرد تجربی و حتی آزمایشگاهی به دین و نگاه توصیفی در مطالعات دینی، مهمترین ویژگی این سنت است. گالتون(Galton/1921-1822) دانشمند انگلیسی، بنیان‌گذار روان‌شناسیِ تفاوت‌های فردی است و نخستین کسی است که از روش آماریِ همبستگی در این زمینه استفاده کرد. استنلی هال(Hall/1924-1844) از بنیان‌گذاران روان‌شناسی دین در آمریکا است. وی برای این منظور دانشکده روان‌شناسی دین در دانشگاه کلارک را تأسیس کرد. جیمز لوبا(Leuba,J.H.) و ادوین استاربوک(Starbuck,E.D.) نیز از شاگردان برجسته هال هستند که بر مطالعه تجربه‌هایی چون ایمان‌آوری، دعا و حالات عرفانی با کاربرد روشهای پرسشنامه، مصاحبه شخصی، زندگی‌نامه‌های خودنوشت و دیگر روش‌های تجربی که قابل تجزیه و تحلیل، رده‌بندی و سنجش آماری‌اند، تأکید داشتند. 2. سنت آلمانی   در حالی که در آمریکا، عمدتاً روان‌شناسان، روان‌شناسی دین را پیشرفت دادند، در آلمان، این رشته بیشتر زمینه کار و در قلمرو بحث فیلسوفان و عالمان الهیات بود. برای مثال در آثار شلایر ماخر(Schleiermacher/1768-1834)، دیدگاه روان‌شناختی در مقایسه با موضع الهیاتی، در درجه دوم اهمیت داشت. ویلهلم وونت(Wundt,W. /1920-1832) ، فروید(Fruied/1856-1939) یونگ(Jung) و اریکسون(Ericson,E.) از دانشمندان این سنت هستند. 3. سنت فرانسوی   عمده مساعدت دانشمندان فرانسوی در زمینه روان‌شناسی دین، آثاری است که در حیطه روان‌شناسی مرضی عرضه کرده‌اند، اگر چه علاقه به بحث درباره ارتباط بیماری روانی با دینداری، در دو سنت دیگر نیز وجود داشته است، اما در فرانسه، برخی از بزرگترین آسیب‌شناسان قرن نوزدهم، توجه مستمری به این امر نشان داده‌اند. ژان مارتین شارکو (Charcot,J.M./1893-1825)،تئودورفلورنو(Flournoy,T./1920-1854)،ژرژ برژه(Berguer,G./1945-1873) و ژان پیاژه(Piajet, J./1980-1896) از پیشروان این سنت به شمار می‌روند.    پس از این دوره با پیدایش مکتب رفتاری‌نگری(دهه 1930 تا 1960) در روان‌شناسی، عملاً روان‌شناسی دین در انزوا قرار گرفت و با افول مواجه گردید. زیرا تحقیق در مسائل دینی با روش تنگ‌نظرانه و محدود رفتاری‌نگری به ندرت میسر می‌شد. اما با از بین رفتن رفتاری‌نگری، دوباره روان‌شناسی دین مورد توجه جدی روان‌شناسان و دین پژوهان قرار گرفت و هم اکنون یکی از رشته‌های مورد توجه در دانشگاه‌های روان‌شناسی دنیا می‌باشد.   o       1-4-1- روش‌شناسی :   پیچیدگی رفتار و تجربه مذهبی روان‏شناسان را واداشته است تا از ابزارهای اندازه‏گیری متنوّعی استفاده کنند. این ابزارها شامل تجزیه و تحلیل گزارش‏ها و درون‏نگری‏های شخصی، مشاهده بالینی، طبیعی و مشارکتی، استفاده از نظرسنجی‏ها، پرسش‏نامه‏ها، و مصاحبه‏های شخصی دقیق؛ استفاده از اسنادی از قبیل دفتر خاطرات و زندگی‏نامه شخصی افراد مذهبی، استفاده از آزمون‏های شخصیت، مطالعه اسناد و مدارک مذهبی مانند کتاب مقدّس و به کار بردن فنون آزمایشگاهی می‏شوند. مطالعه علمی مذهب رو به پیشرفت است، اما این پیشرفت به کندی و به سختی صورت می‏گیرد؛ چون تعریف و سنجش دقیق بسیاری از پدیده‏های مذهبی مانند «ایمان»، «اعتقاد»، «روی آوردن به دین» و «تعهد» به آسانی ممکن نیست.   o       1-4-2- تفاوت روان شناسی دین با روان شناسی دینی :   باید توجه داشت که روان‌شناسی دین(psychology of religion)، با روان‌شناسی دینی(religious psychology) متفاوت است. در روان‌شناسی دین-که رشته‌ای فرعی از روان‌شناسی است-، روان‌شناسی به منزله مبنایی برای ارائه تفسیر از پدیده‌های دینی در نظر گرفته می‌شود. مثلاً یک پدیده دینی مثل عزاداری، ممکن است هم تبیین روان‌شناختی داشته باشد و هم تبیین جامعه شناختی و تبیینهایی از انواع دیگر، اما در این گستره این پدیده را فقط از دید روان شناختی تبیین میکنیم. در مقابل، در روان‌شناسی دینی-که شاخه‌ای از علم دینی است- باورهای مذهبی به منزله اصل و منبع قرار می‌گیرند و روان‌شناسی در چارچوب آن باور‌ها جستجو می‌شود.   o       1-4-3- مسائل روان‌شناسی دین :   برخی مسائل که در روان‌شناسی دین مورد مطالعه و تحقیق قرار می‌گیرند عبارتند از: 1-    منشأ پیدایش دین و فرایند تحول دینداری :  دانشمندان پیشگام در روان‌شناسی دین، در این مورد به تبیین ریشه‌های تاریخی دینداری آدمی پرداختند، اما روان‌شناسان‌ دین امروزی به جای پرداختن به ریشه‌های تاریخی پیدایش دین به فرایند تحول دینداری در یک انسان می‌پردازند. ایمان دینی یک کودک به موازات تحول وی و درک او از ارزشهای اخلاقی و مفاهیم قدسی و اعمال دینی متحول می‌شود؛ به بیان دیگر، تحول روان‌شناختی فرد از تولد تا مرگ، دیدگاه وی نسبت به خدا و جهان را نیز دگرگون می‌سازد. 2-    تجربه دینی :   تجربه دینی یکی از مهمترین مسائلی است که در روان‌شناسی دین، مورد بررسی قرار می‌گیرد. تجربه‌های دینی در همه فرهنگ‌ها، توصیفات مشترکی چون؛‌ قابل بیان نبودن، آغشتگی به استعاره‌ها و نماد‌های متعدد و همراه بودن با شادی، شعف و هیجان‌های عمیق و مثبت، دارند. روان‌شناسی دین با پرداختن به تجربه دینی، زوایای متعددی را در آن مورد کنکاش قرار می‌دهد. ماهیت روان‌شناختی مراقبه، مفاهیم دینی در رؤیا، دگرگونی در حالت هشیاری، اثر داروها در تحریک تجربه دینی، تأثیر دین در آسیب‌شناسی روانی، شوریدگی،‌قدرت و اثرِ احساس بخشیده‌شدن و التیام اختلالات جسمانی و روان‌شناختی بر اثر تجربه دینی، از جمله موضوعاتی هستند که در تجربه دینی مورد مطالعه قرار می‌گیرند. 3-    ارتباط دین و شخصیت :   در این زمینه از دو محور بحث می‌شود؛‌ از طرفی تأثیر دین بر ابعاد مختلف شخصیت مورد مطالعه قرار می‌گیرد و از طرفی دیگر اینکه چه اشخاصی با چه نوع شخصیتی مجذوب دین می‌شوند، بررسی می‌شود. 4-    دین و مداخلات درمانی :   از آنجا که باورهای دینی در شخصیت افراد جایگاه ویژه‌ای دارد،‌ متخصصین مشاوره و روان‌درمانی، با بهره‌گیری از این باورها می‌توانند در فرایند روان‌درمانی تسریع کنند.   5-    پویایی رفتار مذهبی :   پاول پرویسر در کتابی مهم تحت عنوان روان‏شناسی پویای دین، اظهار داشت که مذهب بر ادراک فرایندهای عقلی، تفکر، کنش‏های زبانی، هیجان، رفتار حرکتی، روابط بین شخصی و رابطه فرد با اشیا، عقاید، و خود تأثیر می‏گذارد و از آن‏ها تأثیر می‏پذیرد. در حال حاضر، هرچند این موضوعات حجم کمی از روان‏شناسی دین را به خود اختصاص داده‏اند، اما رابطه بین روان‏شناسی و مذهب از ظرفیت بالایی برای پژوهش‏های آینده برخوردار است. 6-    سنجش دینداری :   پس از پیدایش روان‌شناسی آماری از زمان گالتون، دانشمندان در پی بدست آوردن راهی دقیق برای سنجش دینداری افراد برآمدند. نخستین وظیفه اصلی روان‌شناسان آماری دین، ایجاد ابزارهای دقیق و قابل اعتماد برای سنجش دینداری فردی است و دومین وظیفه اصلی آنها، جستجو در ویژگی‌های شخصیتی، نگرشها و دیگر متغیرها برای یافتن همبسته‌های مذهبی است. o       1-4-4- کارکرد‌های دین از منظر روانشناختی :   روان‌‌شناسان دین با استفاده از روشهای علمی و حتی آزمایشگاهی امروزه فواید بسیاری برای دینداری ثابت کرده‌اند. پاره‌ای ازکارکرد‌های روان‌شناختی دین و دینداری عبارتند از: 1.معنی بخشی به حیات 2.بهداشت، سلامت و آرامش روان 3. سازگاری جهان درون و برون؛ کاهش رنجها 4. هدف‌بخشی و ایده‌آل پروری 5. پاسخ به احساس تنهایی 6. تقویت قدرت کنترل غرایز و .... o       1-4-6- بنیادهای زیست‌شناختی دین :   امروزه روان‌شناسان دین در پی کشف حقیقتی زیستی برای دینداری هستند و به این منظور با روشهای تجربی و آزمایشگاهی به بررسی رابطه حالات جسمانی و تجربه دینی می‌پردازند. تأثیر وراثت را در دینداری بررسی می‌کنند. از حالات خلسه‌ای و مراقبه‌ای نقشه‌برداری می‌کنند. اینکه آیا مزاج‌های چهارگانه انسان، در دینداری او تأثیر دارد؟ آیا ریاضتهای جسمانی در سطح دینداری افراد مؤثر است؟ و اینکه آیا استعمال مواد مخدر با دینداری رابطه‌مند است یا خیر، همه از مسائلی هستند که در روان‌شناسی دین تحت عنوان بنیاد‌های زیست‌شناختی دین مورد بررسی قرار می‌گیرند.       ·       1-5- رویکرد اخلاقی : ابوالقاسم فنایی: اگر مخاطب دین انسان است که هست، در این صورت، دین گریزی ندارد از این‌که هویت انسانی را به عنوان چارچوب خود مفروض بگیرد و مفروض گرفتن هویت انسانی عین به رسمیت شناختن مقتضیات ارزشی و هنجاری این هویت است. در این صورت می‌توان ادعا کرد که کل اخلاق فرادینی بخشی از «چارچوب» و «شأن نزول» دین است. بنابراین، مؤمنان برای شناخت درست دین ناگزیرند مخاطب دین و شأن نزول آن را بشناسند، یعنی اول باید هویت انسانی و مقتضیات ارزشی و هنجاری هویت انسانی خود را بشناسند، و آنگاه در پرتو این چارچوب بکوشند مقتضیات ارزشی و هنجاری هویت دینی خود را بشناسند. دين به معناي «مجموعه‌ا‌‌ي از اعتقادات، احكام و اخلاق داراي خاستگاه قدسي و وحياني» و اخلاق به معناي «مجموعه‌اي ناظر بر صفات و رفتارهايي ‌كه قابل اتصاف به خوبي و بدي»است با يكديگر مرتبط‌اند و نيازهاي يكديگر را برآورده مي‌سازند. از اين‌رو، هريكي در قلمرو ديگري نقش‌ها و كاركردهايي دارد.دین درتبيين خوبي و بدي و همچنين ذكر احكام جزيي اخلاقي، عقل را ياري رسانده و اهداف اخلاقي را بيان مي‌نمايد؛ جاودانگي اصول اخلاقي با دين تضمين مي‌شود؛ رفتارهاي ايثارگرايانه، از خودگذشتگي، جود و... با اعتقاد به خدا و حساب و جزاي اخروي توجيه‌ مي‌شود و همچنين تحسين و تقبيح خداوند به عنوان ناظر آرماني در اخلاق، محملي براي موجه ساختن رفتار اخلاقي به شمار مي‌رود. امرالهي به عنوان معيار احكام اخلاقي با مسايلي نظير نسبيت و تغيرپذيري خوبي و بدي همراه است. «دين» و «اخلاق» دو همسفر به درازاي عمر بشرند؛‌ هرگاه انساني بوده و بشري مي‌زيسته، باورهاي ديني و رفتارهاي اخلاقي نيز وجود داشته است. انسان‌هاي اوليه همچنان كه رفتاراخلاقي داشته‌اند، از باورهاي ديني نيز برخوردار بوده‌اند. از اين‌رو، سخن از ارتباط و كيفيت تعامل آن دو جذاب، دلپذير، مهم و حياتي مي‌نمايد. با توجه به اين ضرورت، بابي در مسايل جديد كلامي و فلسفة اخلاق تحت عنوان «دين و اخلاق» و يا «رابطة دين و اخلاق» به روي پژوهشگران گشوده شده كه در آن تعامل و تعارض و يا همپوشي و همكوشي دين و اخلاق مورد بحث قرار مي‌گيرد. اخلاق، علمی است که انواع صفات خوب و بد را مورد بررسی، تبیین و تعریف قرار داده و نحوه‌ی اکتساب صفات خوب و فضائل و نیز چگونگی زدودن صفات زشت و رذایل را بیان میکند و دین در رویکردی وحیانی و یا غایی، به معنای اعتقاد به آفریننده برای جهان و انسان و دستورات عملی متناسب با این اعتقاد میباشد. در مورد رابطه دین و اخلاق دیدگاه هایی مطرح شده است که عبارتند از: 1-    دین یا قانون اخلاقی شرط وجود اخلاق است؟ 2-     دین در خدمت اخلاق و وسیله ای در جهت نیل اخلاق به مقاصد و اهداف خود است؟ 3-     دین از اخلاق استنتاج میشود و دینداری از اخلاق بر می خیزد؟ 4-    دین نه دارای معنا بلکه دارای کارکردی همانند اخلاق است؟ 5-    اخلاق بر دین مقدم است و دینی که اخلاقی نباشد ویا در عرصه عمل و اخلاق فعالیت کند چیزی شبیه هیچ است؟ رابطه‌ی دین و اخلاق از جمله مسائلی است که در گفتمان اخلاقی فیلسوفان عصر حاضر سهم ویژه ای را به خود اختصاص داده است. از قدیم الأیام، ادیان الهی بزرگترین پرچمدران فضیلت و اخلاق در بین جوامع بوده و صلای دلکش دعوت به معنویّت و اخلاق بیش از همه از اردوی دینداران برخواسته است. با این وجود، در دوره‌ی جدید تاریخ فلسفه‌ی غرب و با شیوع تفکّر اومانسیتی و انسان­محورانه بر تفکر فلاسفه‌ی آن، تلاش بر آن شد تا اخلاق از انحصار ادیان خارج شده، و مبانی و اصولی کاملاً بشری برای آن دست و پا شود.   o       1-5-1  دین شرط وجود اخلاق: یکی از نظریاتی که درمورد دین مطرح است و از طرفداران کمتری برخوردار است، توقف دین بر اخلاق یا تحویل پذیری دین به اخلاق است. طبق این نظریه، پایه و پیکره اصلی، اخلاق است و دین جزء آن است. یعنی دین و دینداری شرط لازم برای وجود اخلاق است. به این معنا که بدون دین نمیتوان اخلاقی داشت. در نتیجه‌ی اخلاق مرکّب از دین نیست ولی در تحقّق، نیازمند آن است و از آنجا که وجود مشروط نیز به نوعی متوقّف بر شرط است و لذا شروط را نیز میتوان جزء خارجی مشروط قلمداد کرد. لذا همانگونه که بدون آب حیات بر روی این کره‌ی خاکی ناممکن است به همین نحو داشتن اخلاق بدون وجود دین نیز امر محال و ناممکنی است. نه اینکه دین جزء تشکیل دهنده‌ی اخلاق باشد. 1-5-1-2- ساحتهای مختلف نیازمندی اخلاق به دین: 1-     نیازمندی اخلاق به دین در مقام ثبوت: مفاهیم اخلاقی علی رغم وضوح ابتدایی، ابهامات بسیاری دارند. در اینکه «زشت و نیکو، حسن و قبح و بد و خوب واقعاً چیست؟» اختلافات زیادی وجود دارد و اساساً همین اختلافات زمینه­ساز ظهور مکاتب اخلاقی مختلف شده است. در این میان دین در رفع این ابهامات و روشن سازی دقیق معنا و مدلول آنها نقش عمده ای را ایفا می کند.می توان گفت در دین ارزش اخلاق یک فعل ارتباط تنگاتنگی با اعتقاد به مبدأ آفرینش دارد و فعل اخلاقی برای برخورداری از بالاترین درجه‌ی حسن و نیکی باید چنین پیامد مثبتی را به  همراه بیاورد. لذا نمیتوان نتیجه گرفت مادامیکه خداوند، به عنوان  غایت سیر حرکت انسان در وادی اخلاق، در یک نظام اخلاقی مورد غفلت قرار گیرد و اخلاق تنها بر اصولی کاملاً انسان محورانه استوار گردد، این نظام قادر نخواهد بود بازگوکننده‌ی ارزش حقیقی نهفته در افعال باشد. 2-     نیاز اخلاق به دین در مقام  اثبات: سؤال این است که آیا انسان قادر است تا به ارزش حقیقی افعال و حسن و قبح نهفته در آنها پی ببرد ؟انتظار کشف ارزش همه‌ی افعال و در پی آن بازشناسی فضائل از رذائل، از عقل آدمی انتظار بیهوده ایست و تنها این امر از مقامی ساخته است که محیط بر عالم برآدم بوده و از حقایق امور و بواطن افعال اطلاع کامل داشته باشد. 3-     نیازمندی اخلاق به دین درضمانت اجرا: دانستن و شناختن خوبی و فضیلت، برای تخلّق به آن کفایت نمی کند. اوحدی از مردم به این درجه از درک و شناخت رسیده اند که به خوبی به خاطر حسنش پایبندند و از بدی به خاطر قبحش دوری می گزینند. اکثر مردم اسیر امیال و غرائزی هستند که  خیرخواهی و خیرطلبی فطری ایشان را به چالش می کشد و در میدان معارضه با آنها، ابتکار عمل را به دست گرفته و این گرایشات روحانی را از صحنه به در می کنند. در این میان نیاز به نیروی محرکّی هست تا با بالا بردن انگیزه و اراده در شخص، زمینه‌ی تربیت اخلاقی را در وی فراهم سازد. از همین روست که امروزه دو عنصر تنبیه و تشویق به عنوان اجزاء لاینفک هر نظام  تربیتی، به رسمیّت شناخته شده است.نظام اخلاق دینی با توجّه به این مهمّ و با بهره مندی از دو عنصر وعد و وعید، این خلأ را پر کرده و با دادن وعده‌ی پاداش به نیکوکاران و وعده‌ی آتش به تبه کاران، کمک شایان توجّهی را درجهت عملیّاتی کردن اصول اخلاقی خود نموده است.هرچند مخالفان این نظریه این محرک اخلاقی را که دین عرضه میدارد بسیار خودخواهانه و باعث انحطاط اخلاق میدانند o       1-5-2- دین در خدمت اخلاق: دیدگاه دیگری که در مورد رابطه‌ی دین و اخلاق مطرح شده است، نقش کمرنگتری را نسبت به دیدگاه قبل برای اخلاق قائل شده است و آنرا نه جزء اخلاق بلکه وسیله ای در خدمت اخلاق میداند. در دیدگاه قبل وجود اخلاق متوقّف بر دین شمرده شده بود به این معنا که بدون دین، اخلاقی نخواهیم داشت ولی دراین دیدگاه امکان وجود اخلاق بدون دین نفی نمی شود ولی برای دین کارکردهای بی بدیلی تعریف می­شود که می تواند در راه تحقّق اهداف اخلاق بسیار مفید واقع شود. در ذیل به نحو اجمال، به برخی از این موارد اشاره می کنیم: 1) اخلاق نیاز به تحریک عاطفی دارد. اخلاق به تنهایی شامل یک سری قواعد و دستورات خشکی است که به تنهایی نمیتواند انگیزه‌ی کافی را برای انجام فعل در شخص ایجاد کند. هر شخصی دوست دارد در پی انجام هر فعل اخلاقی، از مهر و لطف ویژه­ای برخودار شود و با این کار عنایت و عطوفت ویژه­ای را نسبت به خود جلب کند. ادیان الهی با مطرح ساختن رضایت پروردگار و بیان اینکه خواست خداوند دراین دنیا به اخلاقی زیستن تعلّق گرفته است، این انگیزه‌ی قوی را در فرد ایجاد می­کنند تا همواره رضایت الهی را در افق افعال اخلاقی خود ببیند و در جهت کسب آن به قوانین اخلاق  پایبند باشد. 2) قواعد اخلاق برای تحقّق در جامعه نیازمند یک ضمانت اجرائی است. اصولاً هر قانون و مصوّبه ای مادامی که از ضمانت اجرائی برخوردار نباشد در اجرا دچار مشکل شده و به صورت جوهری برکاغذ باقی خواهد ماند. اخلاق نیز  به عنوان مجموعه‌ی از قواعد و دستورات که رفتار صحیح انسان دراین دنیا را تنظیم میکند از این قاعده مستثنی نبود و برای تحقّق نیازمند نیرویی است تا اجرای آن را تضمین کرده و با متخلّفان از این اصول برخورد کند. در این میان دین با نظام جزا و پاداشش یک ضمانت اجرای ما فوق طبیعی را برای قواعد اخلاقی فراهم میسازد. ادیان الهی به شخص دیندار وعده می دهند که در صورت اخلاقی زیستن، به حیاتی ابدی و سعادتی جاوداان نائل میشود و از تنعّمات اخروی بهره مند خواهد شد و از سوی دیگر وی را از عواقب سوء بداخلاقی و عدم پابیندی به اصول اخلاقی برحذر داشته و دچار شدن به عذابهای دردناک اخروی را  پیامد تخلّف از این اصول معرّفی کرده است. 3) از نظر روانشناختی انسان به گونه ایست که دوست دارد به قوانین و قواعد  ثابت تکّیه داشته باشد و اگر احساس کند که قانونی، ثبات و دوام نداشته و به زودی ملغی خواهد شد، درخود التزامی نسبت به آن احساس نمی کند. در اخلاق نیز وضع به همین منوال  است. اگر قواعد اخلاق کاملاً بشری باشد و منشأ آنها توافقات اجتماعی و انسانی شمرده شود، هیچگونه دوامی برای آنها قابل تضمین نیست. چراکه تجربه‌ی انسانی در دیگر حوزه های قانونگذاری نشان داده است که قوانین مصوّب توسّط انسان، مدام در معرض تغییر و تبدّل بوده اند و هر از چند گاهی تبصره‌ی جدیدی بر آن افزوده می شود. حال اگر قوانین اخلاق نیز به این سرنوشت دچار شوند، التزامات اخلاق به نحو چشمگیری کاهش می یابد. در مقابل اگر این قوانین صبغه‌ی دینی و الهی به خود گیرند و آمر به فضائل و ناهی از رذائل خود خداوند باشد، آنگاه اطمینان خاطر کافی از جاودانه بودن این اصول درانسان ایجاد می شود و این مسئله می­تواند نقش مؤثّری در ترویج اخلاق و تقویت پایندی افراد به آن داشته باشد. o       1-5-3- نظریّه‌ی استنتاج دین از اخلاق: این نظریه که به سقراط نسبت داده می­شود و برگرفته از معمّای معروف وی به نام «اوتیفرون» است با اصالت بخشیدن به اخلاق، دینداری را گامی در جهت اخلاقی بودن و عادلانه زیستن می داند. به تعبیر دیگر، اخلاق و عدالت به ما حکم می کند که دیندار باشیم و دین مدارانه زندگی کنیم. بر این اساس دین از اخلاق استنتاج می شود و آنچه اصالت و تقدّم دارد اخلاق است. «سقراط در گفتگوی خود با اوتیفرون در ارتباط با عدالت سخن به میان آورد و نظریّه‌ی استنتاج دین از اخلاق و جزء بودن دین نسبت به اخلاق را مطرح کرد. وی بر این باور بود که عدالت، محیطی بزرگتر از دین دارد و دینداری جزئی از عدالت است.» واضح است که جزئیّتی که در این دیدگاه مطرح می­شود غیر از جزئیّتی است که در دیدگاه اوّل مطرح شد. در اینجا قضیّه‌ی کاملاً بر عکس است. آنچه اصیل است و تقدم دارد اخلاق است. از اینرو دین جزء اخلاق است. بر این اساس آنچه دینداری را موجّه میکند، اخلاق است و به عبارت دیگر دین از اخلاق استننتاج می شود. o       1-5-4- نظریّه‌ی تحویل دین به اخلاق : این نظریّه که ناشی رویکردی کارکردگرایانه به دین است توسّط بریت ویت مطرح گشت. در این نظریه گزاره های دینی فاقد معنا شمرده می شود ومعناداری صرفاً به قوانینی علمی، قضایای توتولوژی  منطقی و ریاضی و قضایای شخصی محصور می شود. بر این اساس وی گزاره های دینی را از حوزه‌ی معنا به تحلیل کارکردی منتقل می کند و به جای پرسش از معنای آنها، کارکرد و نحوه‌ی استفاده‌ی از آنها را مطرح می کند. «بریت ویت کارکرد مدعیّات دینی را همان کارکرد گزاره های اخلاقی دانسته و رغبت به زندگی را کارکرد آن دو گزاره می­داند.» ایشان در مقاله‌ی دیدگاه یک تجربه گرا درباره‌ی ماهیّت عقیده‌ی دینی می گوید: «هنگامی که با موضوعاتی خاصی از قبیل اخلاق و دین برخورد می کنیم می توانیم معنی را بر حسب استعمال عبارات در این دو حوزه ها بررسی کنیم. هر گزاره تابع استعمال آن است.» به عقیده‌ی بریت ویت، گفته های دینی اوّلاً و بالذات به عنوان گفته های اخلاق استعمال می شود و بدین ترتیب می توانند به عنوان احکام اخلاقی تحویل شوند. در اخر لازم میدانم نکته ای را بازگو کنم که گمان میکنم در فهم موضوع کمک خواهد کرد.اکثر نیازمندی هایی که برای اخلاق ذکر میکنیم و آن را ملزوم به دین معرفی میکنیم به دلیل آن است که اخلاق را بسیار ضعیف و انسان را کوچکتر از آنچه واقعا هست و یا میتواند باشد معرفی میکنیم.تفاوت امر در این است که وقتی از اخلاق صحبت میکنیم باید میان آنچه هست و آنچه باید باشد تمایز بگذاریم.انسان اخلاقی نیست ، درستی و نادرستی را درست نمیفهمد و بدون محرک و یا انگیزه به اخلاق عمل نمیکند،اینها درست اند ولی انسان که نباید اینگونه بماند.همانطورکه هر جهلی نیاز به علمی دارد و نقصی نیاز به تکلیف و تمرین ،انسان نیز باید در اخلاق علم کسب کند و تکلیف وضع کند و تمرین کند تا بتواند به تکالیف خود به نحو احسن عمل کند آن هم بدون آنکه انتظار پاداشی داشته باشد.خیر از آن جهت که خیر است باید به آن عمل شود نه ازآن جهت که خیری حاصل میکند مانند پاداش.تمام نکته این مطلب در تفاوت میان است و باید است و مسلما صحبت کردن از است و نیست ها به جای باید و نباید ها در اخلاق باعث انحطاط آن خواهد شد و این دقیقا کاری است که با نیازمندی اخلاق به دین انجام میدهیم.