پوچی چیست؟
این پرسشی است که هر انسانی در زندگی با ان مواجه می شود.درست در زمانی که جهان در اوج سماجت خویش سعی در مبارزه با اعتقاداتمان را دارد تا میزان ایمانمان به انها را بسنجد و هر شخص در این زمان وظیفه خود میداند تا امیدش را حفظ کند و با بی اعتنایی کامل از کنار این پرسش بگذرد << اخرش که چی؟>>
حقیقت اینست که قبل از انکه به فکر کردن خو کنیم به زندگی کردن عادت میکنیم.و این زندگی اولین چیزی که به انسان یاد میدهد اینست که عادی باشد و سعی کند عادت کند برای همین شاید سخت به نظر برسد که شخصی بخواهد علیه تمام شخصیت خود بلند شود و هر انچه هست را نا بود کند و خودی تازه اختیار کند....در این مسیری که هر روزدر ان یک قدم به سمت مرگ نزدیک تر میشویم عادت کردن کمترین کاری است که میتوانیم بکنیم و البته لازم هم هست که بکنیم . عادتهایمان از ما انتظار دارند تا در بین این همه تضاد که هر روز با انها درگیر میشویم و البته طبق عادت باید با بی اعتنایی از کنارشان بگذریم امیدمان به زندگی را از دست ندهیم و بی وقفه طبق عادت سعی کنیم عادی بمانیم.زیرا امید داشتن تنها راه رفتن به سوی اینده است.البته این تعریفی که از روی عادت بر می اید ولیکن باید دید تا در این تعریف اینده چه معنی میشود تا برای رسیدن به ان امید داشته باشیم.
اینده ای که عادتا عادی تلقی میشود نوعی لیاقت داشتن برای زندگی ای بهتر است.زندگی ای دنیوی و البته کسانی که خود را در این را ه ضعیف میبینند به فکر لیاقت داشتن برای زندگی ای بهتر ولی غیردنیوی نیز میفتند.این لیاقت داشتن سبب بروز مهارتی میشود که هر چه بیشتر به فرد کمک میکند تا عادی بماند و از هر گونه تضاد اجتناب کند تا هر چه بیشتر لایق و البته عادی شود.زیرا لایق لیاقت بودن فقط نصیب ماهرانی میشود که در عادی بودن خود بیش از دیگران مهارت می ورزند و البته بیش از هر عادتی عادی زندگی میکنند.این عادت ها انسان را چنان عادی میکنند که شخص همیشه از تفکر به هویت خود دور میماند و جز مشتی رسوم و عادات در خود شخصیت دیگری نمی یابد... و از مزایا ی دیگر این عادت ها اینست که انسان رنگ و بوی زندگی را دیگر درک نمیکند.. البته به حق هم عادی نیست که انسان عادت ها را متنوع ادراک کند... عادی بودن مساوی است با فراموشی ... زیرا عادت ها انقدر واضح هستند که نا محسوس تلقی شوند.... در حقیقت زندگی عادی یکنواخت است... در عادت ها جلوه های متنوع زندگی کم رنگ تر میشوند تا جایی که کاملا بی رنگ میشوند یا به کل فراموش می گردند... اما چون عادی هستند کماکان ادامه می یابند ولی بی دلیل... البته عادتا هم نباید دنبال دلیلش گشت زیرا عادی بودن دلیل نمیخواهد.... به هر حال او رسما عادی است و بیهوده نیست که عادی باشد بلکه بیهوده ان است که به سبکی سعی کند عادی نباشد.
بدین ترتیب زندگی هیچ کدام از افراد عادی بیهوده نیست زیرا عادی است و عادت پاسخ خوبی است که میتوان به پرسش هایی داد که هدفی جز روشن کردن فکر ندارند.کوششی که جز تحلیل رفتن تدریجی برای انسان خیری و برکتی ندارد بله انیدشیدن مخرب است و البته بیهوده زیرا عادی نیست که خارج از عادت به چیزی اندیشید بلکه عادی است تا به این پرسش های بیهوده لگدی زده و با بی اعتنایی کامل از کنارشان بگذری تا طبق عادت بتوانی عادی بمانی....عادت در این زندگی عادی همه چیز را شامل میشود.خورد و خوراک و پوشاک و .... عشق و ازدواج و تولید مثل و.... و در اخر هم طبق عادت انتظار دارد که بمیرد زیرا عادی میخواهد زندگی کند... طبق این عادت روزی به خود می اید میبیند که زمانی رسیده و اگر ازدواج نکند غیر عادی به نظر میرسد با وجود اینکه عشقی به کسی ندارد ولی برای انکه عادت ها را از خودش نا امید نکند و سعی کند که عادی بماند تصمیم به ازدواج میگیرد.زمانی همینگونه تصمیم میگیرد تولید مثل کند.کار کند.مسافرت برود و کلا طبق دستورات عادی عادت ها , عادی زندگی کند.
البته حقیقت هم همینست ... انسان از ان رو که اجتماعی است چاره ای جز عادی بودن ندارد.این تقریبا همان تفسیری است که هایدگر از دازاین میکند و انسان را به عنوان موقعیت معرفی میکند ولکین میتوان غرقه گشت اما به اب الوده نشد.راستی هم اصل همینست باید به عادت ها چسبید ولی به انها گیر نکرد.پس شعار ما اینست که بچسب ولی گیر نکن.
اکنون که درباره اشخاص عادی سخن گفتیم که البته هرچند مختصر بود ولی به دلیل عادی بودن زندگیشان که از تنوع به دور است به اجمال و بیشتر از انچه واجب بود سخن گفتیم ولی در اینجا ما با فردی سر و کار داریم که عادی بودن برای او بهانه ای جز بودن نیست و این گونه عادت ها ارضایش نمیکند و مانند افراد عادی طبق انچه عادت است به چرا های زندگی خود لقد نمیزند و دوست دارد به انها بیندیشد و حداقل اینگونه خود را سرگرم عادتهایش کند.این فرد کسی است که در درون عادت های خود مخفیانه غیر عادی زندگی میکند و در حضور عادیش غایب میشود و همزمان سرگرم حضور یافتن در محدوده ایست که عادت هایش در انجا غایب میشوند.
ان زمانی است که شخص سعی میکند تا به این پرسش جواب دهد که برای چه زندگی کردن ارزش زیستن دارد؟
برای جواب به این پرسش شخص غیر عادی سعی میکند تا از تسلسل عادت هایش بیرون بیاید و ببیند در انتهای این همه خواهش خواهان چه غایتی است و ایا میتواند غایتی فی نفسه متکی به خویش بخواهد یا نه.... و دقیقا از اینجا به بعد است که شخص ممکن است گرفتار پوچی بشود.
شخص در زنجیر این تسلسل شروع به حرکت میکند سعی میکند از این دور نا فرجام خارج شود و از یگانگی تسکین دهنده ان فرار کند و این قالب کلمات و این حلقه دو سر بهم پیوسته را پاره کرده و از ارامش بدیهی ان فرار کند و با جهد تمام در کمال اشفتگی و خستگی به این پرسش جواب بدهد که (( چرا؟)) و بعضی مواقع هست که انسان پاسخ مناسب تری جز ((هیچ)) به ذهنش نمیرسد و اگر صادق باشد ان را می پذیرد و البته مجبور است که بپذیرد و البته این انتخاب باعث بیداری وجدان او و محرک اراده اش میشود تا خطر کند و پیش برود.برای همین است که خستگی مفید است.زیرا باقوه میتواند پایانی برای زیستن و اغازی برای زندگی کردن باشد.فرد بیگانه میشود.همه چیز را کم کم کنار میگذارد.در مقام تمثیل او در برابر خود کوهی می بیند .. کوهی که در معنای ان چیزی جز باختن وجود ندارد.. کوهی که امید دارد تا بتواند در پس ان معنای زندگانی کردن را بیابد و بله البته او به هدفی دلبند است.... دلبند به رسیدن است... برای بالا رفتن از کوه , سنگینی عادت ها و بدیهی های خود را حس میکند و مجبور به کنار گذاشتن انها میشود ... سعی میکند در هر قدم خود را سبک تر کند ... او هر چه بالاتر میرود تهی تر میشود ... هر چه بالاتر میرود از علم خود جاهل تر میشود ... از بودن خودن بی رنگ تر میشود ... او کماکان میرود و میرود و میرود تا زمانی که به قله میرسد در اینجا فرد به مرحله ای میرسد که باید انتخاب کند... در موقعیتی قرار گرفته که بی معنا شده از هر گونه معنی و پاک شده است از هر الایشی و تهی شده است از هر پری و به معنای واقعی کلمه هیچ شده است... فرد به فراسوی روی خود نگاه میکند در پس ان قله چیزی نیست که فرد ارزویش را داشت او تمام راه را برای رسیدن به چیزی امده بود نه برای نرسیدن.... او امده بود تا برای خود افتخاری از این صعود ببرد نه اینکه به قله ای برسد که در پس ان باز مسیری جاری است... مسیری که اینبار شخص میداند پایانی نخواهد داشت... دانستن اینکه چه انتخابی باید بکند در این لحظه برای او نقش حیاتی ای بازی میکند... اکنون وقت ان رسیده است که انتخاب کند...در اینجا سه راه باقی میماند..... کسانی هستند که از این پوچی نزول میکنند و بر میگردند به زندگی عادی خودشان و با وجود اینکه لباس عادت ها و روزمرگیها برایشان دیگر تنگ است اما با این وجود سالهای سال در این عادت ها دست و پا میزنند تا جایی برای خود باز کنند و در اخر چیزی جز هیچ نصیبشان نمیشود... افراد این گروه همان کسانی هستند که غرق شدن رو انتخاب میکنند ولی دیگر الوده اب نمیشوند... عده ای هم در بالای همان قله میمانند و ترک دنیا میکنند و از بودن خود که پایانی ندارند بیزار میشوند انها نیز چیزی نصیبشان نمیشود و شاید پوچی فقط برای اینگونه افراد خطرناک باشد ... کسانی که پوچی را به سکون تعریف میکنند ... واندکی هم تصمیم به رفتن میگیرند انها هم مسلما چیزی نصیبشان نمیشود اما در طول این مسیر معنای زندگانی را در می یابند و پوچی برای این افراد فرایندی مثبت است و به انها کمک میکند تا بیافرینند و از ابستنی خود برای زاییدن ... بیشترین استفاده را ببرند اینگونه افراد همان کسانی هستند که در تاریخ حکمت و فلسفه سمبل های فکری شده اند....
اری پوچی در صعود خود به قله ای میرسد که مملو از پوچی است به مرحله ای که یگانگی وجودی دارد زمانی که میشود که با تمام وجود حضور را درک کرد و این البته اضطراب اور است.این اضطراب زمانی پر رنگ تر میشود که به مرگ می اندیشد. فرد در این مرحله دینا را به صورت کره ای می شناسد که برای اون جز خفه شدن پایانی نخواهد داشت.شعور انسان پوچ از هر طریقی به او ثابت میکند که دنیا پوچ است.پوچی برای او حقیقتی است که در جای جای زندگیش ظهور میکند تنها به این دلیل که نخواسته است عادت کند.
اگر بخواهیم دو فرد عادی و غیرعادی انطور که در عبارات بالا تعریف شده اند با هم مقایسه کنیم... هر دو در پوچ بودن با هم توافق دارند فقط فرقشان در اینست که انسان عادی به خود دروغ میگوید تا اسوده باشد و خود را در روزمرگی های عادی زندگیش به عادت ها عادت میدهد و در داخل این اسودگی حاصل از سکون زندگی میکند.فرد غیر عادی پوچی را کشف میکند.مقایسه میکند و انتخاب میکند و نرسیدن در مسیر را ملاک زندگی خود قرار میدهد و از سکون فرار کرده و معنای تراژیک زندگی خود را میسازد با اغوش باز انرا میپذیرد.
پوچی از یک مقایسه به وجود می اید ... پوچی به معنای مسیر است.... مسیری برای اندیشیدن.... اندیشیدنی برای بودن.... پوچی اهتمام این بودن است برای ماندن.
ولی به راستی پوچی در نفس خود مخرب است یا خیر؟؟این پرسشی است که شما باید پاسخش را پیدا کنید....
من جز يك چيز، چيز ديگري نمي دانم و آن اين است كه هيچ نمي دانم.((سقراط))