دلایل پیدایش فلسفه در یونان و مهمتر و جدی تر از آن در آتن چیست؟

همانطور که می بینید اشاره ای به آغاز فلسفه از یونان نکردم و آغاز فلسفه را یونان ندانستم تا مورد هجوم ملی گرایان ایرانی و یا شرق دوستان و .... نباشم.گادامر در مقاله ای مرتبط با همین موضوع یعنی آغاز فلسفه  میگوید:هر چیزی باید نسبت به هدف و یا سرانجامش اغاز شمرده شود.آغاز همیشه مستلزم پایان است.او همچنان اضافه میکند که هر آغاز مبتنی بر تعریف است بنابراین در اینجا میتوان نتیجه گرفت آغاز دانستن برای فلسفه مبتنی بر نحوه تعریف ما از فلسفه است و از آنجا که تعریف جامع و مانعی از فلسفه در اختیار نداریم میتوان به این سخن قناعت کرده که آغاز شمردن برای فلسفه مرادی است نسبی مبتنی بر تعریفی نسبی و یا حتی شخصی.بنابراین اگر قرار باشد یونان را آغاز فلسفه بدانیم ابتدا باید فلسفه را تعریف کرده و سپس نشان دهیم که این تعریف برای اولین بار در یونان محقق شده است.البته در این نوشتار اصلا قصد تعریف فلسفه را ندارم ولی به نظر من شاید بتوان تعریف فلسفه یونان را مانند بعضی از دیگر فلاسسفه جهان گذار از میتوس به لوگوس معرفی کرد.هرچند این حرکت را نمیتوان ذاتا به یونان متعلق دانست ولی میتوان گفت جز اولین کسانی بودند که این گذار را طی کرده و این راه را پیمودند.به هر طریق که باشد ما در فرهنگ های دیگر نشانی از پرسش های جهانشانسی حکمای ما قبل سقراطی نمی یابیم.در فرهنگ های دیگر دیالکتیک سقراط را نمیخوانیم.دموکراسی مستقیم یونانی را مستقر نمیبینیم و یا خیلی موارد دیگری که در فرهنگ یونانی منحصر به فرد است ، البته ذکر کردن آنها در حوصله این نوشتار نیست ولی بیخود نیست که فرهنگ یونان قدیم و تمدن و میراث آنها علاقه مندان به فلسفه را مجذوب خود میکند مانند خدایان یونانی و اساطیر و تراژدی های آنان.

نسبت به دوران خود يونان جامعه شکوفائی بود. فلاسفه ای چون سقراط، افلاطون و ارسطو که از اولين پايه گذاران علوم بشری هستند از اين جامعه بودند. اشعار و نوشته هائی که از شاعران و نويسندگان اين جامعه به جای مانده است شاهد شکوفائی و رونق علم، دانش و فلسفه در جامعه يونان هستند. در اين دوران اولين قانون اساسی به تحرير در آمد و به آزمايش و اجرا گذاشته شد. اولين کوشش ها برای تدوين قوانين مدنی، تعريف حق و عدالت انجام گرفت. قوانين مدنی نسبتا پيچيده ای تدوين گرديد و به صورت اجرا در آمد.بناها، نقاشی های روی ظروف و مجسم ه هایی که از اين دوران باقی هستند گواه رشد معماری و رونق علم و هنر در اين دورانند. جامعه يونان خود را جامعه ای بر مبنای دموکراسی می دانست. اين دموکراسی چنان فرهنگی از خود برای بشر به جای گذاشته است که جوامع امروزی هنوز خود را متاثر از آن می دانند.به گمانم بی انصافی نیست اگر به دنبال هایدگر اعلام کرده و بگوییم فلسفه ذاتا یونانی است.

اما هدف این نوشتار برشمردن دلایل مختصر و مهمی است که در شکل گیری تفکر فلسفی در یونان نقش داشته است تا بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم که چه شد که یونانیان روی به تفکر فلسفی اورده و درمعنای تخصصی آن فیلسوف شدند؟

میتوان به طور کلی این سیر را برای تفکر برشمرد که تفکر نیاز به انگیزه دارد ، انگیزه نیاز به تغییر از وضع نا مطلوب موجود به شرایط مطلوب ،گذار از این مسیر نیاز به شناخت دارد ، شناخت نیاز به پرسش گری دارد ، پرسش گری نیاز به شکاکیت ، شکاکیت نیاز به تضاد ، تضاد نیاز به ازادی ، ازادی نیاز به قانون گذاری ، قانون گذاری نیاز به هنجارهای اخلاق ، اخلاق نیاز به اموزش و تربیت ، تربیت نیاز به سنت و سنت در ابتدای پیدایشش مسلما نیاز به اساطیر و مفاهیم خیالی خواهد داشت.مفاهیمی که اجازه گذار را بدهند و مانع این تسلسل نشوند.

اگر کمی درنگ و تامل کنیم ، خواهیم یافت که هر یک از این موارد بالا به عنوان مرتبه های این سیر  در مقام خود مهم هستند که چگونه در مقام معنی و به طور پیشینی تعریف و سپس از نظر پسینی و در مقام عمل پیاده و اجرا میشوند. زیرا مشخص کننده کیفیت سیراین گذار خواهند بود.البته میتوان این سیر را جزئی تر و وسیع تر نیز دنبال کرد لیک گمان میکنم در این حد کافی باشد تا بتوان از طریق آن بالندگی و شکوفایی فلسفه یونانی را تبیین و تفسیر کرده و همزمان دلایل مختلف آن در ساحت ها ی متفاوت این سیر، اعم اززمینه سیاسی و نقش دموکراسی در آن و زمینه جغرافیایی ، طبقاتی ، شهروندی و اساطیری دنبال کرد.

میتوان به طور کلی بیان کرد که انسان موجودی است اجتماعی و محصول و برساخته محیط و اجتماع خود.بدین دلیل خارج از منطق و اصول تفکر نخواهد بود تا به زمینه جویی اجتماعی یونان و آتن بپردازیم و ببینیم که چه شرایطی را جامعه به انها تحمیل کرده و یا ارمغان داده است که انگیزه تفکر فلسفی در انها نقش بندد.در زیر دلایل مختلفی را به اختصار دنبال میکنم تا نشان دهم که چگونه یونانیان و البته آتنیان توانستند مراتب و مراحل مورد نیاز سیری که برای تفکر برشمردیم را پیدا کرده و یا ایجاد کنند و تسلسل آن را ادامه دهند.

شهر های یونان در بین دره ها محصور شده بودند و یونانیان به دلیل این از هم گسیختگی در برابر حمله های دشمنان بیرونی ضعیف و در نتیجه گروه دوست و سیاسی شدند به طوری که که دولت شهر آنان کاملا یکپارچه و صمیمی بود و سیاست را کار همگان می انگاشتند.

میتوان گفت که ایده اولوژی ها در شرایط بحران پدید می آیند.نیاز به شرایط نوین است که تفکر را می زاید.جنگ های بین قرون 8 تا 6 میلاد بین اریستوکرات ها و مردم آتن به دلیل به وجود امدن طبقات اجتماعی و اقتصادی چنین بستری را فراهم کرد تا آتنیان کم کم به سوی دموکراسی و به دنبال آن به سمت اندیشه های نو حرکت کنند. (( نیاز به تغییر از وضع نا مطلوب موجود به شرایط مطلوب. ))

آتن وستعتی کوچک و جمعیتی اندک داشت مبنی بر 200 تا 400 هزار نفر.اکثریت شهر را بردگان که کار های پست را انجام میدادند تشکیل میدادند و اربابان در کار های مهم تر اعم از بحث های سیاسی و فلسفی در دولتشهر شرکت میکردند. (( پرسش گری )).در آتنکار به معنی عدم فراغت معنی میشده و همانطور که واضح است معنی منفی ای میداشته ، به همین خاطر ارزش زیادی به کار و تجمل ابراز نمیداشتند و اکثر آنان فارغ ولی سیاسی بودند.نظام دموکراسی (( آزادی )) و شهروندی در آتن به دلیل جمعیت کم و محدود ، روح برابری ، وحدت ، همبستگی و تعلق را جایگیر کرده بودند و البته به طوری هم مانع از خودکامگی افراد میشدند(( اخلاق )) که از دیگر عجایب یونان قدیم میتوان به اجرای دموکراسی به طور مستقیم نام برد که در این حالت دموکراسی حاکمیت اکثریت مردم نیست بلکه به معنی مشارکت همگان در امور سیاسی است. آتنیان تعارضی میان ازادی و قانون نمیدیدند و دولت خود را خدمتگذار و وسیله میشمردند ومنافع خود و شهر را یکی میشمردند و حتی منافع شهر را بر منافع فرد ترجیح میدادند و هر عملی که بر رفاه دیگران تاثیر بگذارد را سیاسی و تابع قوانین مدنی میدانستند.یونانیان تعادل میان ازادی فردی و جمعی را در تدوین قانون (( قانون گذاری )) و رعایت و اقتدار قانون میدیدند .علاوه بر آن آتن بیش از هر چیزی یک مرکز فرهنگی و تربیتی بود و این مرکز در زمان حکومت پریکلس بارور شد.(( آموزش و تربیت )) آتن زنده بودن خود را در فرهنگی بودن میدانست و جاودانه ماندن را در میراث فرهنگی میدید. و به عنوان شهروند آتنیان احترام و جایگاه خود را از طریق علم و فرهنگ کسب میکردند و نه ثروت یا قدرت و زور.مهاجرت به و از آتن سبب پدید آمدن نسبی گرایی شد و تحرک ذهنی شگرفی پدید و لطافتی بی سابقه را ایجاد کرد. ((  تضاد و به دنبال آن شکاکیت ))

اهميت شخصيت و موقعيت خدايان يونان در اينست که جامعه يونان که اين خدايان مورد پرستش آن بوده اند جامعه ای است که به عنوان مهد اولين دموکراسی در تاريخ شناخته شده بشر بشمار ميرود. و چون تصوير بخشی از روابط اجتماعی آنروز يونان در وجود افسانه وار خدايان يونان منعکس است، شناختن اين افسانه ها به شناخت از درجه تکامل دموکراسی در جامعه يونان قديم کمک ميکند. در اتن دین وسیاست از هم جدا نبوده و هر دو همگام و هم مسیر با هم بودند به طوری که خدایان یونانی حامی دولت و سیاست بودند.(( سنت و اساطیر ))

افسانه های يونان در رابطه متقابل با طرز زندگی و فکر مردم آن زمان يونان شکل گرفته اند. از يک طرف از طرز فکر، زندگی و نيازهای اجتماعی مردم نشئت گرفته اند و از جانب ديگر اين افسانه ها (مانند هر ائين ديگری) خود برزندگی اجتماعی، فردی و تنظيم روابط مردم تاثير داشته اند.

خدايان المپ قدرت بی پايان و لايزال ندارند و قدرت آنان توسط سرنوشت محدود است و برخلاف آنچه که در غالب اديان ديگر به خدا نسبت داده ميشود اصل عاری بودن از خطا و به همين جهت مبری بودن از هرگونه مسئوليت در ميان خدايان يونان وجود ندارد. خدايان يونان نيز مانند انسان ها گرفتار احساسات، عواطف و خواسته های خويشند که کمک میکند تا انسان ها بخود اجازه دهند اعمال خدايان را نيز مورد بازرسی و بررسی داده و در مورد درست يا نادرست بودن اين اعمال نظر خود را داشته باشند. پشتيبانی از دانش بشری و ارج گذاشتن بر آن بطور واضحی در ميان خدايان يونان ديده ميشود. قوانين هم در مورد خدايان و هم در مورد انسان ها صادقند و جالب اینکه در میان خدایان نیز دموکراسی حاکم بود.

فرهنگ آتن فرهنگی بود که برده داران برآن حاکم کرده بودند. هنگامی که از ميان توده مردم که اکثرا دهقان وابسته به زمين و بردگان بودند توده جديدی به نام انسان های ممتاز تشکل يافت، در ميان اين انسان های آزاد اعتقاد به خدايان مرسوم شد و از ميان اين خدايان خدايان المپ موجوديت خاصی يافتند

بدين ترتيب قابل توضيح ميشود که اين انسان ها حاضر نبودند بعنوان پليس و ژاندارم به عنوان وسيله زور و اعمال قدرت طبقات حاکم عليه طبقات ديگر بکار گرفته شوند و از قبول اين قبيل شغل ها سر باز ميزدند.

محمد رضا میرشاه علی.