کلبیون

گروهی از فلاسفه را « کلبیون » میخوانند. این کلمه جمع « کلبی » و « کلبی » منسوب به « کلب » به معنی سگ است. این نام مناسبتی به آنها داده شده و یکی از فلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است. موسس این مکتب آنتیستنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند: دلیل اول محل تاسیس مدرسه آنها ست که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد. که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است. دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب می باشد.

سردسته کلبیها مردی است به نام « دیوگنس » یا « دیوژن » که در کتب عربی از او به « دیوجانس » تعبیر میشود. این مکتب بیشتر به نام او شهرت دارد. ولی دیوژن استادی به نام « انتیس تنس » که شاگرد سقراط بوده است:

« او تا پس از مرگ سقراط در محفل اشرافی شاگردان وی به سر میبرد، اما چون سالهای جوانی را پشت سر گذاشت دیگر جز خوبی صاف و ساده، هیچ چیز را نمیپذیرفت، با کارگردان محشور شد و جامه آنان به تن کرد، به زبانی که مردم درس نخوانده نیز بفهمند. در کوی و برزن به موعظه پرداخت، فلسفههای دقیق در نظرش بیارزش بود، به بازگشت به طبیعت اعتقاد داشت و در این اعتقاد افراط میکرد، میگفت باید نه دولت وجود داشته باشد، نه مالکیتخصوصی، نه زناشوئی، نه دین. میگفت ترجیح میدهم مجنون باشم، عیاش نباشم »

کلبیون معتقد به الزام وجود تقوا و فضیلتی برای رسیدن به خوشبختی بودند.

آنها این فضیلت را دور از مواردی مانند قدرت سیاسی، ثروت، موقعیت اجتماعی و یا رعایت قراردادهای اجتماعی میپنداشتند. به عقیده اینان زندگی خوب و درست زندگی مبتنی بر روال طبیعت و بی نیازی است. همسو با این نظر کلبیان توصیه به برگشت به زندگی طبیعی و دوری از قراردادها و ارزشهای اجتماعی و اجتناب از لذات می کردند. زندگی خود آنان نیز بدینگونه بود به طوریکه روشی ریاضت کشانه همراه بی اعتنایی به اجتماع و ارزشهای آن پیش گرفته بودند.

به اعتقاد کلبیون در زندگی نباید نگران مرگ و تندرستی خود و بقیه بود و از بابت این امور نباید دلواپس و نگران شد. آنها در گفتار خود نیز زبانی نیش دار و گزنده داشتند، از همین رو امروزه در بعضی از زبانهای اوروپایی cynic به شخص طعنه گو و بدبین و بی توجه به سایرین اطلاق میشود.

 

فضیلت و تقوای مورد نظر کلبیان به فراگیری خاصی نیاز نداشت و کلا امور آموزش نظیر آموزش هندسه و موسیقی و ادبیات نزد آنان بی اهمیت بود. در فلسفه هم اهم توجه آنها به اخلاق می باشد. همانطور که در قبل گفته شد موسس این مکتب آنتیستنس و معرفترین چهره آن دیوجانس (دیوجنس) اهل سینوپ می باشد که مطالب بعدی سایت مربوط به این دو است. از دیگر چهره های این مکتب منیپوس و کرات می باشند. جالب است بدانیم که در میان کلبیون نام یک زن فیلسوف هم به نام هیپارچیا به چشم می خورد.

 

مشاهیرفلاسفه کلبی

الف) آنتیستنس

آنتیستنس پایه گذار فلسفه کلبی در سال 444 پیش از میلاد در آتن به دنیا آمد. در جوانی پس از موفقیت در نظامیگری تحت نظر گورگیاس سوفیست آموزش دید. بعد از مدتی آموزشهای گورگیاس به نظرش بیهوده آمد، از این رو مجذوب سقراط و به ویژه سادگی و قناعت او گشت. او در جلسات سقراط با چهره ای ژولیده و لباسهایی مندرس ظاهر می شد.

نقل شده که سقراط به او گفته است: چرا اینقدر تظاهر! من غرور تو را از سوراخهای لباس مندرست می بینم. آنتیستنس بعد از مرگ سقراط مدرسه اش را در سال 399 پیش از میلاد تاسیس کرد. محلی که او برای مدرسه اش انتخاب کرده بود در نزدیکی ورزشگاهی به نام سیناسارگس (Cynosarges) به معنای سگ سفید قرار داشت یکی از دلایلی که فلسفه او فلسفه کلبی نامیده می شود همین موضوع است. بیشتر کسانی که جذب این مدرسه می شدند افراد فقیر وتهی دست بودند. آنتیستنس ردا و خرقه ای خشن می پوشید و همواره با خود کیفی برای نگهداری وسایلش حمل می کرد. این نوع لباس پوشیدن او به آرامی تبدیل به لباس رسمی کلبیون گشت.

مانند سقراط، آنتیستنس هم فضیلت را برای رسیدن به سعادت و خوشبختی ضروری و در گامی پیشتر کافی می دانست. به اعتقاد او این فضیلت هم شاخه ای از دانش است که با آموزش دست نیافتنی است. او با توجه به گرایشات مذهبی اش فضیلت را دوری از خواهش های شیطان (لذت و هوی و هوس) میدانست. او بر اساس همین دیدگاه مذهبی جهان را نیز تحت کنترل هوشی خدایی می دانست.

 

ب) دیوژن(دیوجنس یا دیوجانس)

دیوجنس فیلسوف کلبی در سال 412 پیش از میلاد در سینوپ به دنیا آمد. پدر او یک صراف بود گفته می شود که او و پدرش در سینوپ محکوم می شوند که در اثر این محکومیت دیوجانس به شکل فرار یا تبعید به آتن می آید. او در آتن با فلسفه کلبی و آنتیستنس آشنا می شود. آنتیستنس در ابتدا او را به شاگردی نمی پذیرد و حتی برای دور کردنش او را باچوب می زند. دیوجانس به آرامی این عمل را تحمل می کند ومی گوید آنتیستنس مرا بزن ولی تا زمانی که تو حرفهایی داری که ارزش شنیدن دارند تو هرگز چوبی پیدا نخواهی کرد که به اندازه کافی برای زدن من محکم باشد که بتواند مرا از اینجا دور سازد. فیلسوف از این جواب خشنود گردید و دیوجانس را در جمع شاگردانش پذیرفت.

فیلسوف یونانی که پابرهنه و ملبس به ردایی - که از زندگی دنیایی تنها داراییش بود - زندگی ساده‌ای را می‌جست و چنان بی قید و نسبت به تعلقات دنیوی بی تفاوت بود که آزادانه، در بشکه‌ای می‌زیست. او که مادیات برایش بی ارزش بود؛ تنها برای معاش خود در قبال پند و اندرز حکمت آمیزی که به مردم می‌داد به قرص نانی بسنده می‌کرد. از این رو او را فیلسوف گدا نیز می‌گویند. دیوژن دارای طنزی گزنده و بی‌اعتنا به مقام‌های دنیوی و افتخارات زمانه بود چنانچه زمانی که اسکندر مقدونی که به دیدار دیوژن رفته بود؛ از او پرسید که آیا نیاز به چیزی داری؟ دیوژن در پاسخ گفت: «بلی، خواهش می‌کنم از جلوی آفتاب من کنار برو. اسکندر به همراهانش که از خشم می خواستند دیوژن را مورد آزار قرار دهند، گفت : اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم

دیوژن را گفتند: دنیا کی خوش می‌شود. گفت: آنگاه که پادشاهانش فلسفه بخوانند و یا فیلسوفانش پادشاه شوند.

گویند او در شهر می‌گشته و طلب انسان می‌کرده‌است. مولوی هم در بیت مشهور خویش وصف حال او را کرده‌است . منظور از شیخ در بیت زیر دیوژن است:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر               کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

دیوجنس کاملا اصول فلسفه و منش استاد خود را پذیرفت. ومانند او هر گونه جاه طلبی را برای ثروت و افتخار و قدرت طرد می کرد و حقیر می شمرد. دیوجنس ردایی زبر و خشن می پوشید و در رواقهای آتن و دیگر اماکن عمومی سکونت داشت. نان روزانه او هم از اعاناتی بود که گاه گاه می رسید. دیوجنس به تمرین کنترل خود و ریاضتهای سخت نظیر زندگی در گرما و سرمای شدید بدون سرپناه وتنها با استفاده از صدقاتی که اتفاقی داده می شدند می پرداخت. دیوجنس در پیری قصد عزیمت به جزیره ایجینیا در غرب آتن را کرد. در این سفر توسط دزدان دریایی اسیر شد.

او در جزیره کرت در جنوب یونان به عنوان برده فروخته شد. زمانی که دلال حراجی بازار برده از او پرسید چکاری می تواند انجام دهد او جواب داد که می توانم حکمرانی کنم مرا به کسی بفروش که به مدیر نیاز دارد. زنیدیس، متمول کرتی با مشاهده این او را خرید. با ورود آنها به شهر کورینس زنیدس آزادی او را بخشید وآموزش فرزندان و امور منزلش را به او سپرد. دیوجنس نیز با وفاداری و صداقت کامل این مسئولیت را به انجام داد.

معتقد بود که از تمدن باید فرار کرد و در حقیقت میخواست در شیوه و روش زندگی مانند حیوانات زندگی کند و درباره او نوشتهاند که « بر آن شد که همچون سگ زندگی کند »لغت « کلبی » اولین بار بر او اطلاق شد.

فلسفه کلبیان، بر اساس « شریت نسبی » موجودات، یعنی بر اساس زیانبار بودن آنها برای انسان است. سعادت انسان را هر چه بیشتر در رهائی و آزادی و استغنای انسان از متاع دنیا میدانستند. فضیلت را تنها در یک چیز میدانستند و آن غنای نفس است، ولی غنای نفس را در این میدانستند که عملا هم انسان خود را از کالاهای این جهان دور نگهدارد و جهان را عملا رها سازد. در حقیقتشعار آنها را باید در این مصراع ناصر خسرو جست: رهائیت باید رها کن جهان را

متقدمان از کلبیان، از قبیل انتیس تنس و دیوژن اگر چه سادگی و بینیازی را توصیه میکردند، درستکاری را کنار ننهاده بودند، ولی متاخران آنها نسبت به همه چیز لاقید و سهل انگار شده بودند حتی اصول درستکاری. بی اعتنائی به همه انسانها و همه اصول و همه عواطف را داخل در مفهوم استغنا و آزادگی کرده بودند. از از مردم قرض میگرفتند و نمیدادند. با زبان مردم را آزار میدادند. لهذا تدریجا کمله « کلبی »مفهوم « سگ منشی » به خود گرفت.

کلبیان روش اخلاقی و در حقیقتحکمت عملی خود را از سادگی آغاز کردند و تدریجا به بیغمی و بیعاطفگی و متاثر نشدن در غم خویشان و دوستان کشید و بالاخره به رفتاری ددمنشانه در مورد دیگران منتهی شد.

در جوهر اخلاق کلبی، تا آنجا که به « استغناء نفس » مربوط میشود، عنصری درست میتوان یافت، ولی آنجا که به نام « استغناء نفس » عواطف و احساسات لطیف انسانی نفی میشود و کمکم رفتارهای ضد عاطفی مجاز شمرده میشود، و آنجا که از « استغناء نفس » به عنوان گریز از جامعه و مبارزه با تمدن تعبیر میشود، مسلما عناصری نادرست در این مکتب راه یافته است.

مجموعا فلسفه هائی از قبیل فلسفه اخلاقی کلبی در هر جامعه رخنه کند، مسلما لطمه عظیم وارد میآورد.

در زمانی که دیوجانس در کورینس اقامت داشت دیداری بین او اسکندر مقدونی رخ داد. اسکندر که قبلا توسط نزدیکانش در مورد دیوجنس بسیار شنیده بود مشتاق دیدار دیوجنس شده بود .پس از جستجو او را در خمش در زیر آفتاب یافت. شاه گفت: من الکساندر کبیر هستم. فیلسوف جواب داد من هم دیوجنس کلبی هستم. شاه گفت چه کاری می تواند برایش انجام دهد؟ فیلسوف پاسخ داد: جلوی آفتاب را نگیر و سایه ات را کم کن. اسکندر که به شدت از این جواب متعجب شده بود رو به اطرافیان کرد و گفت: اگر من اسکندر نبودم آرزو می کردم که دیوجانس باشم. از دیوجنس فلسفه نظری خاصی به جا نمانده است زیرا بیشتر توجه او به زندگی مبتنی بر فلسفه کلبی بوده است.

 

ج) هیپارچیا: فیلسوف زن کلبی

با توجه به اینکه در مورد این زن فیلسوف که شاید بتوان او را اولین فیلسوف زن نامید، منبع خاصی به زبان فارسی مشاهده نکردم، تصمیم گرفتم با وجود اینکه در مورد فلسفه او اطلاعات چندانی در دسترس نمی باشد در مورد او بیشتر بنویسم هیپارکیا یا هیپارچیا حوالی سال 300 پیش از میلاد می زیست. او در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد. برادرش متروکلس شاگرد کرات از پیروان دیوجانس کلبی بود.

عمده اطلاعات به دست آمده از اوچند سطری است که دیوجانس لیرتوس(دیوجنس) در باره او نوشته است .او توسط برادرش با کرات و بعد از آن با فلسفه کلبی آشنا شد و زندگی خود را وقف فلسفه کلبی کرد. او با مشاهده سخنان و شیوه زندگی کرات کلبی شیفته او گشت و به خواستگاران ثروتمند و خوش چهره خود پشت کرد. و کرات لاغر و زمخت و فاقد جذابیتهای مردانه را برگزید. برای هیپارکیا کرات فقیر کلبی مذهب همه چیز بود. او کسی را یافته بود که مانند خودش تشنه حقیقت و برابری و سادگی انسانها بود.

 

طبیعی می نماید که برای انتخاب کرات و حتی نفس عمل انتخاب کردن همسر توسط یک دختر، هیپارچیا مورد سرزنش خانواده اش واقع شود. هیپارچیا حتی برای ازدواج با کرات والدین خود را تهدید به خودکشی کرد. کرات هم به درخواست پدر و مادر هیپارکیا هرکاری که برای منصرف کردن او از این تصمیم می توانست انجام داد. به راحتی می توان تصور کرد که کرات هم با این موضوع دچار دودلی و سرگشتگی گردیده بود چون از یک سو ازدواج با هیپارکیا - یعنی دختری زیبا و متمول و مهمتر از این خوشفکر وهمسو با فلسفه او -- و در واقع خرق عادتی در آن جامعه باستانی -- برای او لذتی بزرگ محسوب می گشت، از سوی دیگر فلسفه او فلسفه سادگی و فقر و ریاضت بود.

در پایان که موفق به منصرف کردن او نشد برخاست و لباسهای کهنه و مندرس تنش را جلوی او گذاشت و گفت این داماد توست و این هم سرمایه و دارایی اوست. انتخاب کن تو تا زمانی که راه من را برای زندگی پیش نگیری شریک من نخواهی بود. هیپارچیا پذیرفت و مانند او به سان کلبیون لباس پوشید و در پی او روان شد. و در مجامع عمومی همشین او به همان شیوه گشت.

 

او در یک مهمانی تئدروس را در جای خود با این استدلال فرونشاند: هر عملی که برای تئدروس اشتباه و خطا نباشد برای هیپارچیا نیز اشتباه و خطا محسوب نمی شود پس حالا که عمل تئودروس که خودش را می زند اشتباه محسوب نمی شود زدن تئدروس توسط هیپارکیا نیز خطا نیست. تئدروس که جوابی برای این استدلال نداشت سعی کرد ردا او را از تنش بیرون آورد و لخت کند.

در واکنش هیپارچیا نشانی از شرم و یا ترس و سراسیمگی که دیگر از زنان انتظار می رود دیده نشد. سپس تئدروس پرسید: این زنی است که شانه پنبه زنی اش را در کارگاه نساجی جا گذاشته است؟ هیپارچیا جواب داد بله این منم و آیا تو فکر می کنی؟ که آیا من اشتباه کرده ام که بین بافندگی در کنج منزل و آموزش و تحصیل خودم آموزش را انتخاب کرده ام؟ هیپارچیا وکرات سالها با هم زندگی کردند و صاحب فرزندانی شدند. باید دانست که زندگی این دو به شیوه سایر کلبیان ادامه پیدا کرد.

در مورد روابط آنها نیز مسایلی نظیر داشتن سکس در عرصه عمومی با توجه به فلسفه طبعیت گرای کلبیان و عدم توجه آنها به ارزشها و قراردادهای اجتماعی و یا نظیر اینها ذکر شده است. که البته تردید هایی نیز درصحت این موارد وجود دارد.