طرح و نقد برهان های اثبات خداوند
برای طولانی نشدن این نوشتار و هم به دلیل خسته نکردن خواننده خود از پرداختن به مسائل حاشیه ای کناره گرفته و به طرح مسئله ی اصلی میپردازم.. از انجا که برهان های خداوند بسیار زیاد میباشند و اکثر انها هم از شالوده قوی و مستحکم منطقی بر خوردار نیستند بدین دلیل شروع به طرح و نقد برهان های اصلی میکنم که به شرح زیر اند:
برهان وجودی.برهان علیت.برهان امکان و جوب.
در ابتدا لازم میدانم که صحبتی هرچند مختصر ولی مفید درباره شناخت و شناخت شناسی بکنیم و طرح اصلی و مجرایی را که من برای رسیدن به شناخت و حصول علم مد نظر دارم در ابتدا روشن کنم.
گمان دارم همه در این قول با من هم رای باشند و قبول داشته باشند که شکی وجود ندارد که اغاز علم انسان از حس است.البته علم انسان تنها از طریق حس نیست و ذهن هم در جریان این شناخت از خود چیزی می افزاید و گرنه محسوسات هیچ گاه به مرتبه علم نمی رسند اما چگونه؟
این مطلب را برای کسانی مینویسم که تا حدودی با فلسفه اشنایی دارند و گرنه طرح مساله شناخت شناسی مسئله ای نیست که بشود به راحتی در یک پست ان را توضیح داد.
اکر بخواهم مراحل حصول علم را به طوری که تا حدودی مختصر و فراگیر باشد بنویسم میپسندم تا ان را به مراتب زیر در بیاورم:
(1)-متاثر شدن ذهن از عوارض و حوادث.( نفس در اغاز به وسیله همین تاثرات به وجود خود پی میبرد.)
(2)-ریختن انها در قالب زمان و مکان =>> در این مرحله وجدان یافتن و حصول تجربه رخ میدهد.
(3)-در اوردن مواد تجربه به صورت معقول با استفاده از مقولات
(4)-استخراج مفهومات
(5)-حکم کردن عقل در باره عوارض
در حقیقت علم تجربه ای است که عقل انرا می پروراند.زمان و مکان(وجدانیات قبلی) شرط اصلی تجربه ما محسوب میشوند و مفهومات قبلی((مقولات )(که معقولات هم میتوان گفت زیرا عقل انها را میسازد))شرط اصلی تعقل در باره مواد تجربه است.
در اینجا شروطی پیش می اید که به ما کمک میکند تا درباره وجود ذاتی و یا وقوع امری حکم کنیم.
1.هر امری که با شرایط صوری تجربه(مقولات و زمان و مکان) سازگار باشد ممکن الوقوع یا ممکن الوجود است.
2.هر چه با شرایط مادی تجربی سازگار باشد موجود و متحقق است.
3.هر چه وجودش بر طبق شرایط و عدمش منافی با ان باشد واجب الوجود است.
و اکنون میپردازیم به طرح و نقد براهین:
(1).برهان وجودی:
این برهان را ابتدا شخصی به نام انسلم بیان کرد و به همین دلیل به برهان انسلمی نیز مشهور است و در این برهان سعی بر اینست که خدا را با استفاده از تعریفش اثبات کنند همانطوری که از تعریف کوه وجود دره را میتوان به بداهت اثبات کرد و اما ان تعریف چیست؟
تعریف انسلمی:
1.خداوند بنا به تعریف وجودی است که هیچ چیز کامل تر و یا بزرگتر از او نتواند به تصور درآید.
2.وجود هم میتواند عینی باشد و هم میتواند ذهنی باشد.
3.چیزی که هم در ذهن باشد و هم در عین کامل تر از چیزی است که فقط در ذهن باشد
4.در نتیجه خدا باید در هم عین و هم در ذهن وجود داشته باشد.
تعریف دکارتی:
1.آنچه که ما به نحو روشن و متمایز درباره چیزیی درک می کنیم حقیقت دارد.(دکارت خدا را بی واسطه و به شکل فطری درک میکند.)
2.ما به نحو روشن و متمایز ادراک میکنیم که مفهوم موجود مطلقاً کامل، استلزام وجود آن موجود را دارد
زیرا:
اگر خداوند کامل باشد باید دارای همه چیز باشد.
اگر وجود نداشته باشد یعنی فاقد وجود است.
و این عجز است و با کمال در تناقض است.پس ذات خدا عین وجودش است.
برهان اسپینوزایی:
وجود مساوی با قدرت است و عدم مساوی با عجز.
وجود های محدود وجود دارند و وجود کامل وجود ندارد و این تناقض هم در تعریف و هم در عقل است.
زیرا در انصورت ناقص قادر است و کامل عاجز که این تناقض است.
و اما نقد این برهان وجودی:
اشتباهی که کسانی مثل انسلم و دکارت
واسپینوزا کرده اند و میکنند این است که خیال میکنند تصوری از معنای کمال دارند و
کامل را اینگونه معنی میکنند که دارای همه چیز است.اما این چیز ها چیست؟شما ایا به
راستی میتوانید کامل را ادراک کنید؟به طوری که نتوان یک ( تر ) در مقابل ان گذاشت؟زیرا
تعریف باید مبتنی بر شناخت باشدو این برهان دقیقا بر خلاف تمام اصول شناخت شناسی
است زیرا ما کمال را انتزاع میکنیم نه تجربه و هیچ تصوری از کمال در هیچ ضمینه ای
نداریم.در حقیقت کمال فقط یک کلمه است کلمه ای که شناخت واضح و متمایز انطوری که
دکارت مدعی است از ان نداریم و در ثانی تعریف چیزی دال بر وجودش نمیشود.به این
گونه که تعریف کوه مستلزم وجود دره است.درست ولی ایا وجود دره باعث تحقق کوه
است؟خیر. ولی اگر کوهی وجود داشته باشد صد در صد دره نیز دارد اما دره داشتن دلیل
تحقق کوه نیست و همینطور رابطه بین مثلث و جمع زوایای ان و دایره و شعاع ان و ....
و مثال دیگری که میتوان زد مثال کانت
است که میگوید به عنوان مثال 5000 تومان چه به صورت عینی وجود داشته باشد چه ذهنی
فرقی در کامل بودن ان نمیکند و وجود چیزی به ماهیت نمی افزاید.اسکناس 5000 تومانی
در چند سال پیش وجود نداشت و اکنون که وجود دارد فرقی در ماهیت و ارزش ان اسکناس
نگذاشته است به طوری که 5 تا اسکناس 1000 تومانی هم همان کار را انجام میدهند پس وجود
نه چیزی از ماهیت ان کم کرده است و نه اضافه کرده است.
(دوستان اگر نیاز بود بفرمایند تا در پستی جداگانه بیشتر توضیح دهم)
و حالا میرویم به سراغ برهان بعدی
(2).برهان علیت:
این برهان که به نامهای برهان علت اول ، برهان سببیت و برهان کیهانشناختی نیز خوانده میشود، از کهنترین برهانهای اثبات خداست.نخستین کسانی که بهطورگسترده مفهوم علیت را در نوشتههای خود مطرح کردند؛ افلاطون و ارسطو بودند. ارسطو با طرح مفهوم علت غایی، سعی کرد از علیت به عنوان برهانی برای اثبات وجود خدا بهره گیرد.
تعریف و طرح برهان:
اگر بخواهیم به طور خلاصه بیان کنیم باید بگویم :هر معلولی علتی دارد و چون دور و تسلسل باطل است، علت العللی باید وجود داشته باشد و اکثرا هم چه عوام و چه خواص با این برهان بیشتر از بقیه برهان ها اشنا هستند به همین دلیل نیازی به تعریف بیشتر و کامل تر ندارد.
در ابتدا باید بگویم که اگر این برهان صحت داشته باشد و به علت العلل برسیم دلیلی وجود ندارد که ان خدا باشد و ان خدا هم کامل باشد به عنوان مثال میتوانیم در اغاز به بیگ بنگ برسیم یا به انرژی یا به همچین مقوله ای...
به هر حال من صلاح نمیبینیم که نقد را در همین جا تمام کنم.دوست دارم بحث را استفاده از برهان عدم امکان تسلسل شروع کنم زیرا به نظرم نمیتوان پدیده ای یافت که بتوان به راحتی رابطه علت و معلول و یا اگر نظر شخصی من را بخواهید دلیل و مدلول را انکار کرد و اگر اینکار نیز ممکن شود باز فرقی انچنان در قوت این برهان نمیکند.به عنوان مثال همانطور که کاملا مشخص است برای حرکت مولکول های گاز هیچ علتی وجود ندارد البته گروهی ممکن است بگویند علت حرکت انها خودشان اند.در این صورت یعنی خود هم علت اند و هم معلول و این سخن دو مشکل ایجاد میکند:
1.اگر علت خود باشند پس یعنی واجبالوجودند زیرا علتشان در خودشان است
2.علت پیشینی است و معلول پسینی اگر علت و معلول در یک ذات با هم وجود داشته باشند این به معنی جمع نقضین است که خلاف منطق است.
بر میگردیم به موضوع تسلسل تا ببینیم چرا وجود تسلسل امکان ندارد. و بیایید فعلا این برهان را زیر سوال ببریم و بداهت بودن رابطه علت و معلول را کنار بگذاریم تا ببینیم ایا میتوانیم عدم تسلسل علل را اثبات کنیم یا خیر.از نظر شناخت شناسی هرگونه صحبت در این باره محکوم به شکست است زیرا تسلسل چیزی نیست که به تجربه در امده باشد ولی درباره تسلسل علت وجودی اگر ما به نقطه اول برگردیم و بگویم که علت العللی وجود ندارد باید بپیذیریم که اولین علت از عدم به وجود امده که این نیز هم صدقش و هم کذبش بر خلاف قوانین شناخت شناسی است و در ثانی اگر بگوییم این محال است زیرا تناقض دارد عدم نمیتواند علت چیزی باشد.چرا؟ زیرا که هر علتی معلولی دارد و تسلسل نا ممکن است.اگر دقت داشته باشید این همان اصلی بود که میخواستیم ثابت کنیم یعنی در جواب از اصلی استفاده کردیم که قصد اثباتش را داشتیم و این دور است.ما اکنون میبینیم که زمان در حال گذر به سمت کرانه ای از بی نهایت به سوی اینده است و کسی نیتواند بگوید که جهان پایانی دارد مگر باز هم به دلیل رابطه علت و معلول که هنوز اثبات نشده است.خب حالا که تسلسل علل از حال به اینده وجود دارد چرا استنباط نکنیم که همین تسلسل از گذشته تا حال نیز جریان داشته است؟ما اعدادی را داریم که هر کدام در سوی مختلف رو به بی نهایت میکنند در حالی که همه ان اعداد نیز وجود دارند و با وجود تسلسل تناقضی در ذات خود ندارند.از لحاظ منطقی صدق گذاره عدم تسلسل نیاز به مشاهده دارد زیرا گزاره ای قبلی یا پیشینی و مستقل از تجربه نیست.
به تصریح هیوم، تکرار پیاپی و مستمر پدیدههای روزمره، مسئول پیدایش «نسبت اینهمانی»، «نسبت زمانی و مکانی»، و «نسبت علت و معلولی» در ذهن ما هستند.بر این اساس، هیوم رابطه علیت را چیزی جز عادت ذهنی نمیداند که در اثر تجربه پیوستگی زمانی-مکانی مکرر دو رویداد حاصل میشود. هیوم اظهار میدارد که رابطه علیت نه امری بدیهی و شهودی است، و نه امری مبتنی بر برهان عقلی؛ بلکه قاعدهای تجربی است و برای اثبات تجربی بودن این قاعده می گوید: علتها و معلولها توسط دلیل عقلى شناخته نمىشوند و تنها از راه تجربه کشف مىشوند. ازینرو هیچگونه پیشبینى قطعى و ضرورى درباره حوادث آینده و یا گذشته نمىتوان داشت.
به این داستان توجه کنید:: مادری با دو کودکش به وسیله قطاری به مسافرت میرود.مادر به کودکان خود به هرکدام یک موز میدهد کودک اولی وقتی اولین گاز را به موز میزند قطار وارد تونل میشود و همه جا تاریک میشود و کودک فکر میکند که کور شده و ان گازی که از موز زده است باعث این امر است سریع به برادر ( و یا خواهرش)فریاد بر میاورد که ان موز را نخور و گرنه کور میشوی.
راسل میگوید:جوجهای هر روز میدید که چون زن دهقان به محوطه جوجهها میآید، به او خوراک میدهد؛ پس نتیجه گرفت که میان آمدن زن دهقان و ریختن دانه در ظرف غذا رابطه علیاست؛ اما روزی زن دهقان آمد و سر جوجه را کند.
بسیاری از فلاسفه معتقدند رابطه علیت امری بدیهی است و استدلالناپذیری آن خللی در اعتبار و استحکام آن وارد نمیسازد ولی در هر حال اخر این برهان به این قضیه ختم میشود که ما باید قبول کنیم که از عدم جز عدم بر نمی اید.اما اگر دقت داشته باشید ما عدم را همیشه حمل بر چیزی شناخته و دیده ایم فردی یا شیئی که وجود داشت و اکنون عدم دارد یا وجود ندارد.در حقیقت عدم را در حکم محمول شناخته ایم در صوری که داریم این حکم را تعمیم میدهیم به عدمی که از ان به عنوان موضوع و جوهر استفاده میکنیم و این کار خلاف قوائد منطقی است.
در کل میتوان گفت برهان علیت نیز مانند برهان وجودی خارج از چارچوب شناخت شناسی است.
(3).برهان امکان و وجوب:
برهان امکان و وجوب، که به نامهای برهان امکان، برهان امکان ماهوی، برهان سینوی و حتی برهان جهان شناختی نیز خوانده شده است؛ گونه ای برهان وجودی است که بر مبنای امکان وجود بنا شده است.ابوعلی سینا نخستین واضع این برهان می باشد. در مغرب زمین نیز آکویناس و لایبنیتز، به ترتیب در برهان سوم از براهین پنجگانه، و برهان مابعدالطبیعی امکان به شرح تقریرهای دیگری از آن پرداختند.
تعریف ابن سینا:
ابن سینا در برهان سینوی بیان میکند که هرچیزی که بتوان تصور کرد، اعم از اینکه وجود داشته باشد یا نه، یکی از این ۳ وضعیت را دارد:
واجبالوجود بالذات: چیزی
که وجود نداشتن آن محال است.
ممکنالوجود بالذات: چیزی
که وجود داشتن یا وجود نداشتن آن محال نیست.
ممتنعالوجود: چیزی
که وجود داشتن آن محال است.
واجبالوجود ازلی و
ابدی است
واجبالوجود نمیتواند به هیچ شرطی
مشروط و به هیچ چیزی وابسته باشد
واجبالوجود خالص و یکپارچهاست و
مرکب نیست؛ زیرا خلاف فرض است.
واجبالوجود یکتا و واحد است
تعریف لایب نیتس:
به طور خلاصه اگر بگویم :بی شک همه موجودات عالم ممکن اند و علت موجبه انها در خودشان نیست و عقل حکم میکند که سرانجام باید وجودی باشد که علت موجبه اش در خودش باشد و واجب الوجود باشد و قائم به ذات که او بیرون از ممکنات و مقدم بر انهاست.وجودی که عدمش عقلا ممکن نیست.
نقد این برهان:این برهان باز هم به دلیل شناخت شناسی و البته زبان منطقی بی معنی است.
کانت میگوید:مردم در همهٔ زمانها از موجود مطلقاً ضروری سخن گفتهاند، ولی سعی نكردهاند بفهمند آيا اصلاً می توان شیئی این چنين را تصور کرد؟ و چگونه؟ بلكه بيشتر به دنبال اثبات وجود او بودهاند. شكی نيست كه تعريف لفظی اين مفهوم آسان است، يعنی بگوييم: واجب الوجود چيزی است كه عدم آن غير ممكن است.
اگر بگوییم واجب هست زیرا اگر واجب نبود، توضیحی برای وجود ممکنات نداشتیم، یعنی اولا همانطور که ممکن به واجب نیازمند است، واجب نیز به ممکن نیازمند است؛ و ثانیا اگر واجب ممکنات را خلق نکرده بود، خودش هم نباید موجود می بود.
تنها یک راه باقی می ماند، و آن اینکه گفته شود واجب هست زیرا خودش یعنی همانی که هست، و نبودش متناقض است، که این گفته همان برهان آنسلمی است.
هیوم میگوید:هميشه تصور هر چيزی حتی خدا به عنوان ناموجود ممكن است و هر چه كه امكان عدم وجودش باشد، لزومی به وجود آن نيست و وجودش ضروری نخواهد بود، زیرا امری نداریم که اگر وجودش را نفی کنیم، دچار تناقض شویم. پس معنی ندارد از چيزی به عنوان موجود منطقاً ضروری سخن بگوييم.
راسل میگوید:کلمه واجب کلمه ای بی فایده است، مگر در اطلاق به قضایای تحلیلی، وگرنه در اطلاق به اشیا بی فایده است.(قضایای تحلیلی قضایایی هستند که مستقل از تجربه میتوان انها را ثابت کرد مانند اینکه دو عددی زوج است)
و مشکل دیگری هم که در میان است این است که منتهی الیه باید از نوع خود عوارض باشند.
اگر
برهان واجب الوجود درست باشد مشکلاتی دیگری که ایجاب میکنید اینست که که
واجب الوجود باید یا مجموع جهان باشد یا جز و اندرون ان یا بیرون از ان
باشد.مجموع نمیتواند باشد زیرا مجموع ممکنات واجب نمیشود وگرنه نیازی به
واجب الوجود نبود .. اندرون جاه هم نمیتواند باشد وگرنه رابطه علت و معلول
به هم میخورد.. بیرون هم نمیتواند باشد زیرا در انصورت علت شدنش ناچار اغاز
دارد و امری است زمانی و امر زمانی نمیتواند بیرون از جهان باشد.
در اخر میتوانم این مورد را اضافه کنم که به دلیل اینکه برهان های اثبات
وجود خدا به دلیل اینکه در صدد اثبات وجودی ورادی قدرت تجربه و حواس انسان
هستند به کلا از لحاظ شناخت شناسی مردود اند.
من جز يك چيز، چيز ديگري نمي دانم و آن اين است كه هيچ نمي دانم.((سقراط))